تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 601

مساهمون:

ص٦٠١
و غيره بود شتران در اردو متفرق شدند و استران و اسبان رم كردند و صفوف صفار كه از اردوگاه پشت سر خود سر و صدا شنيدند و آنجا را مشوش ديدند آشفته شدند و صفار چنان كه گفتيم شكست خورد . گويند يعقوب ليث دربارهء اين سفر اشعارى گفته بود و به معتمد و غلامان و همدست وى اعتراض كرده بود كه دين را تباه كرده و به كار صاحب الزنج بى اعتنا مانده‌اند شعر وى بدين مضمون بود : « خراسان و ملك فارس را به تصرف دارم و از ملك عراق مأيوس نيستم ، وقتى كار دين را مهمل گذاشتيد و مانند رسوم ديرين كهنه شد من به يارى و نصرت خدا خروج كردم كه از صاحب پرچم هدايت كارى ساخته نبود . » وفات صفار هفت روز مانده از شوال سال دويست و شصت و پنجم چنان كه گفتيم در جنديشاپور رخ داد . در خزانهء او پنجاه ميليون درم و هشتصد هزار دينار بجا ماند و برادرش عمرو بن ليث بجايش نشست . سياست يعقوب بن ليث با سپاه خود و وفا دارى و ثباتشان در راه اطاعت او كه نتيجهء نيكى بسيار و فرط مهابت او بود از هيچيك از ملوك اقوام گذشته از ايرانى و غيره از سلف و خلف شنيده نشده بود . از جمله نمونه‌هاى طاعت ايشان يكى اين بود كه وقتى وى بسرزمين فارس بود و اجازهء چرا داد پس از آن اتفاقى افتاد كه تصميم حركت از آن ولايت گرفت و جارچى وى جار زد كه اسبان را از علف برگيرند . يكى از ياران وى را ديده بودند كه به طرف اسب خود دويده و علف را از دهان آن گرفته بود كه پس از شنيدن جار علف نخورد و خطاب به اسب به زبان فارسى ميگفته بود : « امير مؤمنان دواب را از تر بريد » . و هم در آن وقت يكى از سرداران معتبر او را ديده بودند كه زره آهنين بتن داشت و زير آن جامه‌اى نداشت از او سبب پرسيدند گفت : « جارچى امير جار زد كه سلاح بپوشيد و من برهنه بودم و غسل جنابت ميكردم و فرصت نبود كه از پوشيدن سلاح به لباس بردارم . » وقتى يكى پيش وى ميآمد و داوطلب خدمت او بود در او مينگريست اگر منظر او را خوش داشت كار وى را امتحان مىكرد و تير اندازى و شمشير زنى و ديگر هنرهاى او را ميديد ، اگر