تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 556

مساهمون:

ص٥٥٦
وقتى حسن بن اسماعيل سالار سپاهى كه بجنگ يحيى بن عمرو رفته بود به كوفه آمد ، على بن محمد جعفر علوى كه برادر مادرى اسماعيل علوى بود بسلام وى نرفت در صورتى كه هيچيك از خاندان على بن ابى طالب كه در كوفه بودند از سلام او باز نماندند و على بن محمد حمانى در كوفه نقيب و شاعر و علم آموز و زبان آنها بود و هيچكس از خاندان على بن ابى طالب در كوفهء آن روزگار بر او مقدم نبود . حسن بن اسماعيل سراغ او را گرفت و جماعتى را بطلب او فرستاد و چون حضور يافت حسن گله كرد كه چرا بسلام او نيامده است على بن محمد جوابى مانند از جان - گذشتگان داد و گفت : « ميخواستى بيايم فتح ترا تبريك گويم و فيروزى ترا دعا كنم ؟ » و شعرى خواند كه فقط دست از جان شسته تواند خواند ، مضمون شعر اين بود : « تو بهترين كسان را كشته‌اى و من آمدم با تو سخن ملايم ميگويم نميخواهم ترا ببينم مگر آنكه ميان ما شمشير باشد وقتى كسى مظلوم باشد پاهاى او بر ارتفاعات آهسته ميرود . » حسن بن اسماعيل گفت : « تو برادر كشته‌اى و از آنچه كرده‌اى گله ندارم . » و خلعتش داد و بمنزلش باز فرستاد . ابو احمد موفق ، على بن محمد علوى را بتهمت اينكه ميخواهد ظهور كند حبس كرده بود و از حبس به دو نوشت : « جد تو عبد الله براى دو فرزند على حسين و حسن پدر خوبى بود اگر يك انگشت دست سستى گيرد سستى به انگشتان ديگر نيز ميرسد . » وقتى اين سخن به موفق رسيد او را صله داد و به كوفه فرستاد . على بن محمد دربارهء برادرش اسماعيل و ديگر كسان خود و هم در مذمت پيرى اشعار و مرثيه‌ها دارد كه بسيارى از آن را در كتاب اخبار الزمان در ضمن سخن از اخبار طالبيان و هم در كتاب « مزاهر الاخبار و طرائف الاثار فى اخبار آل النبى صلى الله عليه و سلم » آورده‌ايم . از جملهء مرثيه‌هايى كه على بن محمد دربارهء ابو الحسن يحيى بن عمر گفته و بر ديگر قرشيان تفاخر كرده شعرى بدين مضمون : « بجان من اگر قرشيان از