تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 555

مساهمون:

ص٥٥٥
خويش را رعايت ميكرد و آنها را بر خويشتن ترجيح ميداد تعداد زيادى زنان خاندان ابو طالب در حمايت او بودند كه در راه نكوكارى و مهربانى نسبت به آنها كوشش بسيار ميكرد . خطائى نكرد و ننگى مرتكب نشد ، وقتى كشته شد مردم از غم او سخت بناليدند و بيگانه و خويش رثاى او گفتند و بزرگ و كوچك غم او خوردند و و الا و دون فغان كردند . يكى از شاعران آن روزگار كه از فقدان وى غمين بوده در اين باب گويد : « اسبان در مرگ يحيى از غم بگريستند و شمشير صيقلى نيز بر او گريه كرد شرق و غرب عراق بر او گريست و كتاب و تنزيل بر او گريه كرد مصلى و كعبه و ركن و حجر همگى از غم او بناليدند روزى كه گفتند ابو الحسن كشته شد چگونه آسمان بر ما فرود نيفتاد دختران پيمبر از غم و درد ناله ميكنند و اشكشان روانست و مصيبت ماهى را ميگويند كه فقدان او غم‌انگيز و بزرگ است شمشير دشمنان چهرهء او را بريد ، پدرم فداى چهرهء زيباى او باد مرا از غم يحياى جوان سوزى در دل است و تنم را فگار دارد . قتل وى قتل على و حسين و مرگ پيمبر را به ياد ميآورد . تا دردمندى ميگريد و عزادارى مينالد درود خداوند خاص ايشان باد » از جملهء كسانى كه رثاى وى گفتند على بن محمد بن جعفر علوى حمانى شاعر بود وى به كوفه با مردم حمان اقامت داشت و بدانها منسوب شد . رثاى وى بدين مضمون است : « اى باقيماندگان سلف پارسا كه تجارب سودمند داشتند ما بازيچهء روزگاريم كه كشته يا زخمدار شويم . چهرهء زمين زشت باد كه چقدر چهرگان زيبا را نهان كرده است آه از روز تو كه براى دل دردمند چه مصيبتى بود . » و هم دربارهء او گويد : « وقتى در قبر جا گرفت بوى مشك از آن برخاست و اگر جثهء او نبود بوى مشك نميداد . در قتلگاه جوانان بزرگوار و الا يحيى نيز قتلگاهى داشت . » و اين سخن نيز از اوست : « من در مسجد خيف از صولت قوم خويش بر بزرگان قوم تو بيمناكم وقتى شمشير به يكى از ده‌سالگان ما آويخته شود همت وى از شمشير بران‌تر است . » .