تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 546

مساهمون:

ص٥٤٦
آمد داشتم ، قينه كنيز بچه زاد هارون الرشيد كنيزى داشت كه به كارهاى او ميرسيد و از جانب او كسان را ميديد ، در آن وقت كارهاى قصر بعهدهء قينه بود و آن كنيز بر من ميگذشت كه او را محترم ميداشتم و در او دقيق ميشدم پس از آن نامه به دو نوشتم كه فرستادهء مرا بيرون كرد و مرا تهديد كرد ، براهش مىنشستم كه با او سخن كنم ، وقتى مرا ميديد ميخنديد و بكنيزان چشمك ميزد كه مرا دست بيندازند و مسخره كنند آنگاه از او دورى گرفتم اما از عشق او در دلم آتشى هست كه خاموشى ندارد و حرارتى هست كه خنك نميشود و شيفتگيى كه پيوسته تازه مىشود . » منتصر گفت « ميخواهى او را احضار كنم و اگر آزاد است او را بزنى تو بدهم و اگر برده است برايت بخرم ؟ » گفت : « به خدا اى امير مؤمنان سخت شايق اين كارم . » گويد : « منتصر احمد بن خصيب را بخواست و گفت يكى از غلامان مخصوص خود را بفرستد و نامه‌اى مؤكد به ابراهيم ابن اسحاق و صالح خادم كه در مدينة السلام كار حرم را به عهده داشت بنويسد . فرستاده برفت . قينه آن كنيز را آزاد كرده بود و از مرحلهء كنيزان به مرحلهء زنان سالخورده رسيده بود وى را پيش منتصر آورد ، وقتى حضور يافت منتصر او را بديد كه پيرى گوژپشت و سالخورده بود و ته ماندهء جمالى داشت گفت : « ميخواهى ترا شوهر بدهم ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان من كنيز و وابسته توام هر چه ميخواهى بكن . » منتصر صالح را بخواست و زن را براى او عقد كرد و مهر او را بداد آنگاه با او شوخى كرد و جوز پوست كنده و لوز خلال شده بخواست و بر سر صالح ريخت ، آن زن مدتى با صالح ببود و از او خسته شد و جدائى گرفت . يعقوب تمار در اين باب شعرى بدين مضمون گفت : « خدا ابو الفضل را زندگى خوش ببخشد و او را دوست بدارد كه در كار عشق افراط كرد و اخلاص ورزيد ، عاشقى بود كه از عشق زنى كه موى خود را با حناى بدبو رنگ مىكند به ازدواج او علاقهء شديد داشت آن زن در تاج مرصع مليح‌ترين خلق خدا بود ، ابو الفضل در راه او صبورى كرد تا به منظور رسيد پير مردى تو هم رفته عاشق پير زنى شد ، زن و هم مرد در عهد نوح كشتى دار پير شده بود اگر جوز پوست