خانهء او نرفتند حق با اوست . » حاكم گفت : « اين دليل است . » و بگفت تا خرها را جمع كردند و فرستادند كه همه راه منزل او پيش گرفتند ، فرستادگان حاكم به او خبر دادند و گفت : « دليل ديگر لازم نيست برهنهاش كنيد . » وقتى تازيانه را بديد گفت : « حتما بايد مرا بزنيد ؟ » گفت : « اى دشمن خدا حتما » گفت : « نزن ، به خدا چيزى بدتر از اين نيست كه مردم عراق كه اكنون ما را بسبب قبول يك شاهد با قسم مدعى مسخره ميكنند بيشتر تمسخرمان كنند و بگويند مردم مكه بشهادت خرها ترتيب اثر مىدهند . » حاكم بخنديد و گفت : « امروز ترا نميزنم . » و گفت تا آزادش كنند و متعرض او نشوند .
مسعودى گويد : منتصر اخبار نكو دارد با اشعار و لطيفهها و مصاحبهها و مكاتبهها و مراسلهها كه شرح و نخبهء آن را كه در اين كتاب نياوردهام در كتاب « اخبار الزمان من الامم الماضية و الاجيال الخالية و الممالك الداثرة » و هم در كتاب اوسط آوردهايم و هر چه را در كتابى آوردهايم در كتاب ديگر نياوردهايم كه اگر جز اين بود تفاوتى نداشت و همه يكى مىشد . پس از فراغت از اين كتاب كتابى در اقسام اخبار و آداب و فنون بياريم كه دنبالهء كتابهاى سابق ما باشد . ان شاء الله تعالى . 59
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 549
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٤٩