كنده و لوز خلال شده نبود چه بهرهاى از او ميبرد ؟ اى كاش كار را بدست زن سپرده و رهائى يافته بود زيرا وقتى ابو الجوزان به آن زن برسد كوچك و وارفته شود . » ابو عثمان سعيد بن محمد صغير گويد : منتصر در ايام امارت خود براى كارهائى كه با سلطان مصر داشت مرا به آنجا فرستاد . يكى از برده فروشان كنيزى را براى فروش آورده بود كه هنرمند و زيبا روى بود و جمال و كمال را با هم داشت و من به دو دلباختم ، در بارهء قيمت كنيز با آقايش گفتگو كردم به كمتر هزار دينار نمى - فروخت و من اين پول را نداشتم . سفر مرا آشفته كرد و دلم پيش او بگرو ماند و در عشق او محنتها كشيدم و پشيمان شدم كه چرا او را نخريدم وقتى بازگشتم و كارى را كه بعهدهء من بود بسر بردم و نتيجهء عمل خويش را با وى بگفتم مرا بستود و از كار و حال من پرسيد . قصهء كنيز و عشق خويش را بگفتم و او روى را از من بگردانيد . عشق من پيوسته شدت مىگرفت و دلم بيشتر شيفتهء او مىشد و صبرم سست ميشد خواستم دل را بصحبت ديگرى مشغول دارم اما گويا دل را مشتاق او ميكردم و تسليتپذير نبود . منتصر نيز هر وقت پيش او مىرفتم از كنيز سخن ميگفت و شوق مرا نسبت به وى ميافزود به نديمان و مصاحبان و كنيزكان خاص و كنيزان بچه زاد و مادر بزرگش ام الخليفه متوسل شدم كه منتصر اين كنيز را براى من بخرد اما پاسخ نمىداد و كم صبرى مرا عيب ميشمرد اما بطوريكه من ندانم به احمد بن خصيب گفته بود به حاكم مصر بنويسد كنيز را بخرد و پيش او بفرستد وقتى كنيز را پيش او آورده بودند و او را ديده و آوازش را شنيده بود مرا معذور داشته بود و كنيز را بسرپرست كنيزكان خود سپرده بود كه او را سر و سامان بدهد . يكى از روزها مرا بنشاند و گفت تا كنيز پشت پرده بيايد وقتى آوازش را شنيدم او را بشناختم و نخواستم به منتصر بگويم او را شناختهام تا صبرم از دست برفت و آثار راز پنهان آشكار شد به من گفت : « سعيد چطور شدى ؟ » گفتم . « اى امير مؤمنان چيزى نيست . » آنگاه بگفت تا كنيز آوازى را كه گفته بودم از او
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 547
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٤٧