شنيدهام و پسنديدهام بخواند گفت : « اين صدا را ميشناسى ؟ » گفتم : « اى امير به خدا بله و در صاحب اين آواز طمع بسته بودم اما اكنون اميد از او بريدم و چون كسى بودهام كه خويشتن را بكشد و مرگ را سوى خود بكشد . » گفت : « به خدا او را براى تو خريدهام و خدا ميداند كه جز يك لحظه بهنگامى كه پيش منش آورده بودند روى او را نديدهام اكنون از رنج سفر آسوده و از ضعف نابسامانى رهايى يافته و متعلق به تو است . » من آنچه توانستم او را دعا كردم و حاضران نيز از جانب من او را ستودند ، آنگاه بگفت تا وى را آماده كردند و بخانهء من آوردند و زندگى مرا از آن پس كه نزديك هلاك بودم باز آورده و هيچكس را به قدر او دوست ندارم و هيچ فرزندى چون فرزند او بنزد من محبوب نيست .
از جمله حكايات جالبتر دامنان يكى اينست كه ابو الفضل بن ابى طاهر به نقل از احمد بن حارث جزار از ابو الحسن مدائنى و ابو على حرمازى آورده كه در مكه مرد سفيهى بود كه زنان و مردان را براى كار زشت فراهم مىكرد و از اشراف قريش بود ( نام او را نگفتهاند ) مردم مكه شكايت او را پيش حاكم بردند كه او را به عرفات تبعيد كرد و آنجا منزل گرفت پس از آن نهانى به مكه آمد و حريفان خويش را از مرد و زن بديد و گفت : « چرا پيش من نميآئيد ؟ » گفتند : « تو كه در عرفاتى چطور پيش تو بيائيم ؟ » گفت : « كرايهء خر دو درم است و امنيت و گردش و خلوت و لذت خواهيد داشت . » گفتند : « راست ميگوئى . » و بنا كردند پيش او بروند و اين كار چنان بسيار شد كه جوانان و وابستگان مكه را به تباهى كشيد و باز به حاكم شكايت كردند . حاكم كس فرستاد تا او را بياوردند و گفت : « اى دشمن خدا ترا از حرم خدا بيرون كردم به مشعر اعظم رفتى كه تباهى كنى و بد كاران را فراهم آورى ؟ » گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد آنها دروغ ميگويند و به من حسد مىبرند . » شاكيان به حاكم گفتند يك دليل ميان ما و او هست ، خرهاى مكاريان را جمع ميكنى و به عرفات مىفرستى اگر همهء خرها از عادتى كه در نتيجهء رفتن سفيهان و بدكاران دارند سوى
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 548
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٤٨