دل تركان را سوى منتصر جلب ميكرد . عبيد الله بن خاقان وزير و فتح بن خاقان مخالف منتصر بودند و به معتز تمايل داشتند و دل متوكل را از منتصر پر كرده بودند و هر يك از تركان را كه متوكل ميراند منتصر جلب ميكرد و دل تركان و بسيارى از فرغانيان و اشروسيان را به خود متمايل كرد تا چنان شد كه بگفتيم . در چگونگى قتل متوكل جز اين نيز گفتهاند و اين يكى را در اينجا برگزيديم كه خوش عبارتتر و روشنتر است و همهء آنچه را در اين باب گفتهاند در كتاب اوسط آوردهايم و در اين كتاب حاجت بتكرار آن نيست .
متوكل هيچ روزى خوشحالتر از روزى كه در آن كشته شد نبود ، آن روز با نشاط و سرخوش و مسرور بود و گفت : « گوئى جنبش خون احساس ميكنم . » و حجامت كرد و نديمان و عملهء طرب را احضار كرد و مسرتش فزونى يافت و آن مسرت بغم و آن خوشى به ناخوشى مبدل شد . بنابر اين جز نادان مغرور كيست كه فريب اين دنيا خورد و بر آن تكيه كند و از خيانت و نكبت آن در امان باشد . خانهايست كه نعمت آن نپايد و مسرت آن كامل نشود و از خطر آن امان نباشد كه گشادگى آن با سختى ، خوشى آن با ناخوشى و نعمتش با بليه قرين است و سرانجام آن فناست .
نعمتش با تيره بختى ، مسرتش با غم و لذتش با رنج و صحتش با مرض و زندگيش با مرگ و خوشيهايش با آفات همراه است . عزيزش ذليل و نيرومندش زبون و ثروتمندش تهيدست و بزرگش ناچيز است و جز خداى زندهء جاويد كه ملكش زوال نميپذيرد و توانا و داناست ، كسى بجاى نخواهد ماند . بحترى در بارهء خيانتى كه منتصر با پدر خود كرد و او را كشت ضمن قصيدهاى شعرى بدين مضمون دارد : « آيا وليعهد دل بخيانت داد ، عجيب بود كه خيانتكار را وليعهد خود كرد آنكه مانده است مالك ميراث در گذشته مباد و دعاى او بر منبرها نگويند . » .
روزگار متوكل به خوبى و رونق و رفاه معيشت و خشنودى خواص و عوام ممتاز بود چنان كه گفتهاند : « در خلافت متوكل امنيت و ارزانى و عاشقى و جوانى
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 529
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٢٩