تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 528

مساهمون:

ص٥٢٨
گويد لباس را بپوشيد و ردا را بدوش انداخت بحترى گويد در انديشهء لطيفه‌اى بودم كه به وسيلهء آن ردا را بگيرم كه متوكل بجنبيد و ردا را كه بدور او پيچيده بود بكشيد كه سراسر آن بدريد . گويد ردا را بگرفت و بهم پيچيد و بخادم قبيحه كه لباس را آورده بود داد و گفت : « به او بگو اين ردا را نگهدار كه وقتى مردم كفن من شود . » من با خودم گفتم انا لله و انا اليه راجعون ، به خدا وقت او بسر رسيده است . متوكل به شدت مست بود و رسم وى آن بود كه وقتى بهنگام مستى ميافتاد خادمى كه بالاى سرش ايستاده بود او را بلند ميكرد ، گويد در اين حال بوديم و سه ساعت از شب گذشته بود كه باغر بيامد و ده تن از تركان همراه وى بودند كه روى بسته بودند و شمشيرها در دست ايشان در روشنى شمع ميدرخشيد . آنها بما هجوم آوردند و سوى متوكل رفتند و باغر و يكى ديگر از تركان روى تخت رفتند ، فتح بر آنها بانگ زد : « واى بر شما اين آقاى شماست . » وقتى غلامان و نديمانى كه حاضر بودند آنها را بديدند همگى بگريختند و هيچكس جز فتح در مجلس نماند كه با آنها به ستيز و كشاكش پرداخت . بحترى گويد فرياد متوكل را شنيدم كه باغر با همان شمشير كه متوكل به دو داده بود به پهلوى راست او زد و تا نزديك رانش بدريد . پس از آن به طرف چپ او نيز ضربتى زد كه همچنان شد ، فتح بيامد كه مانع آنها شود و يكى از تركان شمشيرش را به شكم او فرو كرد كه از پشتش درآمد ولى او همچنان پا برجا بود و كنار نميرفت . بحترى گويد هيچكس را بزرگوارتر و پردل‌تر از او نديدم . آنگاه خود را روى متوكل انداخت و هر دو جان دادند و آنها را در همان فرش كه بر آن كشته شده بودند پيچيدند و به يك طرف انداختند و همهء شب و بيشتر مدت روز را در همانحال بودند تا خلافت بر منتصر استقرار يافت و بگفت تا هر دو را به خاك سپردند . گويند قبيحه وى را در همان ردا كفن كرد . بغاى كوچك از متوكل رنجيده بود و منتصر تركان را جلب ميكرد . او تامش غلام واثق دل با منتصر داشت و متوكل به همين جهت او را دشمن ميداشت و اوتامش