على بن جهم گويد وقتى خلافت به امير مؤمنان جعفر متوكل رسيد مردم به تناسب مقام خود به او هديهها دادند و ابن طاهر هديهاى فرستاد كه دويست غلام و دويست كنيز جزو آن بود و از آن جمله كنيزى محبوبه نام بود كه بيكى از اهل طايف تعلق داشت و او كنيز را تربيت كرده و اقسام علم آموخته بود و شعر ميگفت و آهنگ ميساخت و با عود ميزد و همهء چيزهائى را كه علما ميدانستند و او نيز ميدانست .
منزلت محبوبه پيش متوكل نيكو شد و در دل او مقامى معتبر يافت كه هيچكس همسنگ او نبود . على گويد : روزى به قصد صحبت پيش او رفتم ، وقتى نشستم او برخاست و بيكى از ساختمانها رفت و برگشت و ميخنديد ، به من گفت : « اى على آنجا كه رفتم كنيزى را ديدم كه كلمهء جعفر را با مشك بر گونه خود نوشته بود كه بهتر از آن نديده بودم ، چيزى در بارهء آن بگو . » گفتم : « آقاى من . من به تنهائى بگويم يا من با محبوبه با هم بگوييم ؟ » گفت : « نه ، تو و محبوبه با هم بگوييد . » گويد محبوبه دوات و كاغذى بخواست و از من پيشى گرفت . آنگاه عود برگرفت و آهسته زد تا آهنگى براى شعر بساخت و سخت بخنديد و گفت : « اى امير مؤمنان اجازه مىدهى ؟ » متوكل اجازه داد و او بخواند و گفت : « اى آنكه بر چهرهء خود با مشك جعفر نوشته است ، قربان جائى بروم كه نشان مشك آنجاست اگر خطى از مشك بر چهرهء خود نهاده است در دل من از عشق سطرها جا داده است . خوشا بندهاى كه آقايش آشكار و نهان مطيع او باشد ، خوشا آن كس كه مانند جعفر را ديده كه خدا هميشه جعفر را سرخوش بدارد . » على گويد خاطر من كندى گرفت ، گوئى كه يك كلمه شعر نميدانستم متوكل به من گفت : « واى بر تو اى على به تو چه گفتم ؟ » گفتم : « آقاى من ، مرا معاف بدار كه از خاطرم رفته است . » و او تا وقتى بمرد در بارهء اين حادثه به من سركوفت ميزد و ملامتم ميكرد .
على گويد يك بار ديگر به قصد صحبت پيش وى رفتم ، به من گفت : « اى على واى بر تو ميدانى كه با محبوبه قهر كردهام و گفتهام در ساختمان خود بماند و خدمه را
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 532
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٣٢