فرش خود نهاد و روز بعد به فتح گفت غلامى را در نظر بگير كه بدليرى و شجاعت به او اعتماد توانيم كرد تا اين شمشير به او بدهم و هر روز مادام كه بمجلس نشستهام بالاى سر من بايستد و از من جدا نشود . هنوز اين سخن بسر نبرده بود كه باغر ترك بيامد . فتح گفت : « اى امير مؤمنان باغر ترك را پيش من به شجاعت و دلاورى ستودهاند و براى منظور امير مؤمنان شايسته است . » متوكل او را بخواند و شمشير را به دو داد و قصد خويش با او بگفت و بفرمود تا مرتبهء او را بيفزايند و مقرريش را دو برابر كنند . بحترى گويد به خدا از وقتى كه شمشير را به دو داد كشيده نشد و از غلاف بيرون نيامد مگر وقتى كه باغر متوكل را با آن بزد .
بحترى گويد : از متوكل در آن شب كه بقتل رسيد ، چيزهاى شگفت ديدم از جمله اينكه در بارهء تكبر و آن جبارى كه ملوك ميكردهاند سخن گفتيم و در اين بحث فرو رفتيم و متوكل از تكبر بيزارى مينمود ، آنگاه رو به قبله گردانيد و سجده كرد و بعنوان خضوع در پيشگاه خدا عز و جل چهره به خاك ماليد و از همان خاك برداشت و بريش و سر خود ريخت و گفت : من بندهء خدايم و هر كه سرانجام به خاك ميرود ، ميبايد متواضع باشد و تكبر نكند . » بحترى گويد من اين را بفال بد گرفتم و رفتار او را كه خاك بر سر و ريش خود ريخت نپسنديدم . آنگاه به شراب نشست و چون شراب در او اثر كرد يكى از نغمه گران كه حاضر بود آهنگى بخواند كه آن را بپسنديد ، آنگاه سوى فتح نگريست و گفت : « اى فتح جز من و تو كسى نمانده است كه اين آهنگ را از مخارق شنيده باشد » آنگاه گريستن آغاز كرد . بحترى گويد من گريستن او را بفال بد گرفتم و گفتم : « اين دو تا » در اين حال بوديم كه يكى از خدمهء قبيحه بيامد و بقچهاى همراه داشت كه لباسى در آن بود و قبيحه فرستاده بود . فرستاده گفت : « اى امير مؤمنان ، قبيحه ميگويد اين لباس را براى امير مؤمنان آماده كرده و پسنديدهام و فرستادم كه بپوشد . » گويد در بقچه پيراهنى سرخ بود كه مانند آن را نديده بودم با يك رداى خز سرخ كه از نازكى چون دبيقى مينمود ،
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 527
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٢٧