تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 525

مساهمون:

ص٥٢٥
چگونه عمل ميكنم هر چه ميخواهى بگو تا انجام دهم » گفت : « فارس ، پسرم كار مرا تباه كرده و قصد كشتن مرا دارد من اين مطلب را بتحقيق دريافته‌ام » گفت : « مىخواهى چه كنم ؟ » گفت : « ميخواهم فردا كه پيش من آمد نشانه ميان من و تو اين باشد كه كلاهم را به زمين نهم و چون بنهادم او را بكش » گفت : « بسيار خوب اما بيم دارم كينهء مرا در دل بگيرى » گفت : « خدا ترا از اين در امان داشته است » وقتى فارس بيامد باغر حضور يافت و جائى ايستاد كه شمشير تواند زد و همچنان منتظر بود كه بغا كلاه خود را بگذارد و او نگذاشت . باغر پنداشت كه فراموش كرده چشمك زد كه بزنم ؟ گفت نه و چون نشانه را نديد و فارس برفت بغا به دو گفت : « بدانكه من فكر كردم جوانست و پسر من است و در نظر گرفتم اين دفعه او را نگهدارم . » باغر گفت : « من فرمان ترا شنيدم و اطاعت كردم و تو تدبير كار خويش را بهتر ميدانى . » آنگاه بغا گفت : « كارى بزرگتر و مهمتر از اين در پيش است به من بگو در بارهء آن چه خواهى كرد ؟ » گفت : « هر چه مىخواهى بگو تا انجام دهم » گفت : « بر من مسلم شده كه برادرم بر ضد من و رفقايم توطئه مىكند و وجود ما را مزاحم خود ميداند و ميخواهد ما را بكشد و از ميان بردارد و كارها را تنها بدست گيرد » گفت : « ميخواهى با او چگونه عمل كنند ؟ » گفت : « اينطور عمل كن كه فردا او پيش من ميآيد نشانه اينست كه من از جانمازى كه با من روى آن نشسته فرود ميآيم ، وقتى ديدى فرود آمدم شمشير بكش و او را بكش » گفت : « بسيار خوب » وقتى وصيف پيش بغا آمد باغر حضور يافت و آماده بايستاد و نشانه را نديد تا وصيف برخاست و برفت و بغا گفت : « اى باغر من فكر كردم كه برادرم است و با او پيمان بسته و قسم خورده‌ام ، روا ندانستم آنچه را در نظر داشتم به انجام برسانم » و باغر را صله داد و مدتى او را به حال خود گذاشت ، آنگاه او را بخواست و گفت : « كار بزرگتر از آنچه كه سابقا گفته بودم پيش آمده نظر تو چيست ؟ » گفت : « نظر من مطابق ميل توست ، هر چه ميخواهى بگو تا بكنم » گفت : « بر من مسلم شده است كه منتصر بر ضد من و ديگران توطئه مىكند
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 525 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي