تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤
خليفه را در اردوگاه بكشند و بر اين كار توطئه كرده و هم سخن شده‌اند كه از فلان ناحيه و فلان ناحيه حمله كنند بخاطر خدا امير مؤمنان را حفاظت كن و در آن شب اين مكانها را شخصا و به وسيلهء اشخاص مورد اعتماد مراقبت كن كه ما خير خواه و راستگوئيم . » و رقعه‌هايى بدين مضمون مبنى بر تأكيد در كار حراست خليفه فراوان ريختند و چون بغا از مضمون رقعه‌ها مطلع شد و رقعه مكرر شد با توجه بحادثه‌اى كه قبلا رخ داده بود انديشناك شد كه مبادا آنچه نوشته‌اند درست باشد و چون شب مذكور در رسيد سپاه خود را فراهم آورد و بگفت تا با سلاح سوار شوند و آنها را به جاهاى مذكور برد و آنجاها را بگرفت و بحراست پرداخت و چون خبر به متوكل رسيد يقين كرد كه آنچه به دو نوشته بودند درست است و هر لحظه انتظار داشت يكى بيايد و او را بكشد و شب را بيدار ماند و از خوردن و نوشيدن باز ماند و تا صبح همچنان ببود . بغا بحراست مشغول بود اما پيش متوكل كار صورت ديگر داشت كه از بغا بد گمان بود و از كار او متوحش بود وقتى متوكل ميخواست به عراق باز گردد به دو گفت : « اى بغا دلم راضى نميشود ترا از خود دور كنم اما ميخواهم حكومت اين ولايت را به تو بدهم و همهء مقررى و منزل و عطاى تو نيز همچنان بجاى خود باشد . » گفت : « اى امير مؤمنان من بندهء توام هر چه ميخواهى بكن و هر چه دلت ميخواهد بفرماى . » متوكل او را در شام گذاشت و غلامان منظور خويش را انجام دادند و متوكل از اين حيله خبر دار نشد و هيچيك از دو طرف صورت حيله را ندانستند تا كار خاتمه يافت . وقتى بغاى كوچك بكشتن متوكل يك دل شد باغر ترك را كه پرورده و بر آورده و نعمت بسيار داده بود و مردى بىباك و جسور بود بخواست و گفت : « اى باغر تو ميدانى كه دوستت دارم و ترا ترقى داده و برگزيده و نعمت داده‌ام و نسبت به تو چنانم كه از فرمان من سر نمىپيچى و از خط دوستى من بيرون نميروى ، اكنون مىخواهم ترا كارى فرمايم به من بگو دل تو نسبت بدان چگونه خواهد بود ؟ » گفت : « تو ميدانى كه