گرفت ميخوابم . » گفتم : « پس چگونه از اهل اردو راضى هستى ؟ » گفت : « آبروى خود را در كار سؤال از آنها نميريزم ، اگر دادند سپاسشان نميدارم و اگر ندادند خدمتشان نميكنم ، چنانم كه آن جوانك طائى گفته است : « راستى از هر سخنى بهتر است ، براى من تفاوت ندارد كه آبروى مرا حفظ كنى يا خونم را مصون دارى » گفتم : « اين سخن را من گفتهام . » گفت : « طائى تو هستى ؟ » گفتم : « بله . » گفت : « خدا يار پدرت باد ، توئى كه گفتهاى : « عطاى دست تو اگر بخشنده يا بخيل باشد آبروى مرا كه ريخته است جبران نخواهد كرد ؟ » گفتم : « بله » گفت : « تو تواناترين شاعر روزگار خودت هستى » آنگاه اعرابى را با خودم پيش ابن ابى دؤاد بردم و قصهء وى را با وزير بگفتم كه او را پيش واثق برد و بگفت تا هزار دينار به وى دادند و از ساير دبيران و رجال دولت نيز چيزهائى براى او گرفت كه او و بازماندگانش را بى نياز كرد .
اين حكايت را از ابو تمام نقل كردهاند اگر راست گفته ، و گمان من اين نيست ، اعرابى وصفى نكو كرده است و اگر اين حكايت را ابو تمام ساخته و به اعرابى نسبت داده در تنظيم آن كوتاهى كرده ، كه مقام وى بالاتر از اين بوده است .
وفات ابو تمام بسال دويست و هجدهم در موصل رخ داد . وى مردى بىپروا بود و شايد به همين جهت از روى بىپروائى نه بىاعتقادى بعضى واجبات خويش را ترك ميكرده است .
محمد بن يزيد مبرد بنقل از حسن بن رجا گويد : « ابو تمام در فارس پيش من آمد و مدت درازى بنزد من اقامت داشت ، مكرر به من گفتند كه او نماز نميكند ، كسى را بر گماشتم كه در اوقات نماز مراقب او باشد و معلوم شد چنانست كه به من گفتهاند ، وى را در اين باره ملامت كردم به جواب من گفت : « فكر ميكنى من كه زحمت سفر از مدينة السلام تا اينجا را تحمل كردهام اگر اعتقاد داشتم كه نماز كردن ثوابى دارد
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 481
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٨١