تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
با وى دشمنى كنند و دامها نهند و چون بهلاك او يقين كنند چون گرگ از جا بر جهد و چون كفتار حيله‌اى كند . » گفتم : « در بارهء محمد بن عبد الملك زيات چه ميگوئى ؟ » گفت : « شرش به نزديك ميرسد و دور از ضررش بر كنار نيست ، هر روز يكى را از پا در ميآرد كه اثر چنگ و دندان در آن نيست » گفتم : « در بارهء عمرو بن فرج چه ميگويى ؟ » گفت : « مردى استخواندار و خونخوار است كه او را سپر جنگ كرده‌اند . » گفتم : « در بارهء فضل بن مروان چه ميگوئى ؟ » گفت : « مردى است كه قبرش حفر شده و جزو زندگان نيست و لباس مردگان پوشيده است . » گفتم : « در بارهء پدر و زير چه ميگوئى ؟ » گفت : « پندارى پهلوان زنديقان است ، نبينى كه وقتى خليفه او را بىكار گذارد بخورد و چاق شود و چون او را بلرزاند ببارد و سبزه بيارد . » گفتم : « در بارهء احمد بن حبيب چه ميگوئى ؟ » گفت : « او پرخورى كرد و به زحمت پرخورى دچار شد . » گفتم : « در بارهء ابراهيم برادرش چه ميگوئى ؟ » گفت : « مردگانند نه زندگان و ندانند كى برانگيخته ميشوند » گفتم : « در بارهء احمد بن ابراهيم چه ميگوئى ؟ » گفت : « خدايش يار باد چه مرد كاردان صبوريست ، صبر را پوشش و بخشش را شعار خود كرد . » گفتم : « در بارهء معلى بن ايوب چه ميگوئى ؟ » گفت : « مردى نكوست خير خواه سلطان است و عفت زبان دارد ، از قوم بسلامت مانده ، آنها نيز از او بسلامت مانده‌اند . » گفتم : « در بارهء ابراهيم بن رباح چه ميگوئى ؟ » گفت : « مردى است كه بكرم خود پاى بند است و در گرو فضيلت خويش است ، دعائى دارد كه او را نگذارد و خدائى دارد كه مخذولش نكند و بالا سر او خليفه‌اى است كه ستمش نكند » گفتم : « در بارهء حسن برادر او چه ميگوئى ؟ » گفت : « چوبى سر سبز است كه در زمين كرم كشته‌اند . » گفتم : « در بارهء نجاح بن سلمه چه ميگوئى ؟ » گفت : « خدايش يار باد چه انتقامجو و خونخواهى است كه چون شعلهء آتش ملتهب است ، گاه با خليفه جلسه‌اى دارد كه نعمتها ببرد و نكبت‌ها بيارد » گفتم : « اى اعرابى منزل تو كجاست كه بديدن تو بيايم » گفت : « خدا ببخشد من منزل ندارم روز لباس و شب لحاف من است ، هر جا خوابم