قشيره معروف بود ، آمد و آنجا بماند تا فرستادگانش از قلعهها باز آيند . بر چشمه و منبع آب توقف كرد و از خنكى و صفا و سپيدى آب و صفاى محل و فراوانى سبزه شگفتى ميكرد و بگفت تا چوبهاى دراز ببريدند و چون پل بر چشمه افكندند و روى آن را با چوب و برگ بپوشانيدند ، و درون خيمهاى كه براى او به پا كرده بودند بنشست و آب از زير وى روان بود . درمى بدرون آب افكند و در صفاى آب نوشتهء درم را كه در قعر آب بود توانست بخواند ، و هيچكس از شدت سردى آب نتوانست دست در آن برد ، در اين اثنا ماهيى را بديد به اندازهء يك ذراع كه بسپيدى چون شمش نقره بود و براى كسى كه آن را از آب بگيرد جايزه - اى معين كرد ، يكى از فراشان برجست و آن را بگرفت و بالا آمد ، وقتى بساحل چشمه يا روى پلى كه مأمون بر آن بود رسيد ماهى بجنبيد و از دست فراش رها شد و چون سنگ در آب افتاد و آب به سينه و گلوگاه مأمون پاشيد و لباسش خيس شد ، فراش بار ديگر فرو رفت و ماهى را بگرفت و آن را كه همچنان مىجنبيد در دستمالى پيش روى مأمون نهاد ، مأمون گفت هم اكنون آن را سرخ كنند و هماندم لرزه او را گرفت و نتوانست از جا برخيزد . وى را كه چون شاخى لرزان بود و فرياد « سرد است سرد است . » ميزد با لحاف و رو پوش بپوشانيدند و بخيمهگاه بردند و اطرافش آتش روشن كردند و او همچنان فرياد ميزد « سرد است ، سرد است . » آنگاه ماهى را كه سرخ كرده بودند بياوردند و نتوانست لب بزند و از شدت بيمارى از خوردن آن بازماند . وقتى حالش سخت شد و به حال احتضار افتاد ، معتصم از بختيشوع و ابن ماسويه از حال او پرسيد كه در اين باره چه مىگويند و آيا ممكن است بهبود يابد ؟ ابن ماسويه بيامد و يك دست او را گرفت و بختيشوع دست ديگر را گرفت و نبض هر دو دست او را بگرفتند و ديدند كه از اعتدال بگشته و نمودار فنا و انحلال است و دست آنها بسبب عرقى كه از تن او روان بود و چون روغن يا آب دهن مار غليظ بود بپوستش چسبيد . قصه را با معتصم بگفتند و در اين باره از
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 456
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٥٦