تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 423

مساهمون:

ص٤٢٣
برفت ، بگوييد قصهء شما چيست ؟ » همه بخنديدند و مسرور شدند و گفتند : « اكنون بشمار ما آمده‌اى و بندت نهاده‌اند ، ما پيرو مانى هستيم كه حال ما به مأمون خبر داده‌اند ، اكنون ما را پيش او مىبرند كه از كار ما ميپرسد و از مذهبمان تحقيق مىكند و ميگويد توبه كنيم و از مذهب مانى بگرديم و در اين زمينه امتحانمان مىكند . از جمله اينست كه تصوير مانى را بما نشان ميدهد و ميگويد آب دهن بر آن بيندازيم و از او بيزارى كنيم و ميگويد كه يك دراج را كه پرنده‌اى آبى است بكشيم ، هر كه دستور او را بپذيرد نجات يابد و هر كه نپذيرد كشته شود . وقتى ترا بخوانند و بمعرض امتحان آرند حقيقت حال و اعتقاد خود را چنان كه ميتوانى بگو . ميگوئى طفيلى هستى و طفيلى قصه‌ها و خبرها ميداند اكنون در اين سفر تا بغداد از قصه‌ها و حوادث مردم براى ما نقل كن . » وقتى به بغداد رسيدند و آنها را پيش مأمون بردند نام آنها را يكى - يكى ميخواند و از مذهبش ميپرسيد و اسلام بر او عرضه ميكرد و بمعرض امتحان ميآورد و ميگفت از مانى بيزارى كند و صورت مانى را به دو نشان ميداد و ميگفت آب دهان بر آن اندازد و بيزارى كند ، آنها نيز دريغ ميكردند و عرضهء شمشير ميشدند . وقتى از كار آن ده نفر فراغت يافت و طفيلى رسيد شمارهء آن گروه كامل شده بود ، مأمون به گماشتگان گفت : « اين كيست ؟ » گفتند : « به خدا نميدانيم ، او را با اين جماعت ديديم و او را نيز بياورديم . » مأمون به دو گفت : « قصهء تو چيست ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان زنم طلاقى باشد اگر از گفتار آنها چيزى بدانم من يك مرد طفيلى هستم . » و قصهء خويش را از اول تا آخر براى او بگفت . مأمون بخنديد و صورت مانى را به دو نشان داد كه لعن كرد و از او بيزارى نمود و گفت : « بدهيد تا روى آن كثافت كنم . به خدا من نمى - دانم مانى كيست . يهودى بوده يا مسلمان بوده است . » مأمون گفت به جهت اينكه در كار طفيلى شدن افراط كرده و خويشتن را بخطر افكنده تنبيهش كنند ولى ابراهيم ابن مهدى كه جلو مأمون ايستاده بود گفت : « اى امير مؤمنان گناه او را به من ببخش من نيز قصه‌اى جالب در بارهء طفيلىگرى كه براى خودم رخ داده براى تو نقل ميكنم »