كنند كتاب خداست و خدا فرمود : « عزبان و غلامان و كنيزان شايستهتان را جفت دهيد ، اگر تنگدست باشند خدا از كرم خويش توانگريشان كند كه خدا وسعت بخش و داناست » اگر در كار نكاح جز همين اثر خوب و سنت متبع نبود كه مايهء الفت دور و نزديك است مردم توفيقمند و بصير و عاقل و دانا بدان رو ميكردند فلانى را ميشناسيد و نسبت او را ميدانيد از دختر شما فلانه خواستگارى كرد و فلان مقدار بصداق او داده پس وساطت ما را بپذيريد و بخواستگار ما زن بدهيد و سخن نكو گوييد كه ستايش و پاداش ببينيد ، اين سخن را ميگويم و براى خودم و شما استغفار ميكنم . » .
ثمامة بن اشرس گويد : « روزى پيش مأمون بوديم يحيى بن اكثم بيامد و حضور مرا خوش نداشت ، در بارهء فقه گفتگو كرديم ، يحيى در بارهء مسألهاى كه بميان آمده بود گفت : « اين گفتهء عمر بن خطاب و عبد الله بن مسعود و ابن عمر و جابر است . » گفتم : « همه خطا كردهاند و از وجه دلالت غافل ماندهاند . » يحيى اين سخن مرا سخت بزرگ گرفت و گفت : « اى امير مؤمنان اين همه اصحاب پيمبر صلى الله عليه و سلم را تخطئه مىكند » مأمون گفت : « سبحان الله ، اى ثمامه اينطور است ؟ » گفتم :
« اى امير مؤمنان اين شخص نميداند چه ميگويد . » سپس رو به دو كردم و گفتم : « مگر تو نميگوئى كه حق بنزد خدا عز و جل يكيست ؟ » گفت : « چرا ؟ » گفتم : « بنابر اين معتقدى كه نه نفر خطا كردهاند و دهمى درست گفته است و من گفتهام دهمى نيز خطا كرده است . پس اعتراض تو به چيست ؟ » گويد مأمون به من نگريست و تبسم كرد و گفت : « ابو محمد نميدانست كه تو چنين جواب ميدهى ؟ » يحيى گفت : « چطور ؟ » گفتم : « مگر تو نميگوئى حق يكى است ؟ » گفت : « چرا ؟ » گفتم : « آيا خدا عز و جل چنان مىكند كه يكى از اصحاب پيمبر صلى الله عليه حق نگويد ؟ » گفت : « نه . » گفتم :
« آيا كسى كه با آن يك نفر گويندهء حق مخالف است به نظر تو در بارهء حق خطا كرده است ؟ » گفت : « بله . » گفتم : « پس تو نيز همين را ميگوئى كه بر من عيب گرفتى و
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 421
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٢١