كه همهتان متلون و چند رو هستيد . من بجز دروغ و آرزوهاى پوچ چيزى نمىبينم ، ديگر چيزى ندارم ، از برادران من بپرسيد . اى واى بر من از آنكه در بستان فرود - آمده است » مقصودش طاهر بن حسين بود .
وقتى كار بر او سخت شد و هرثمة بن اعين در سمت شرق و طاهر در سمت غرب فرود آمده بودند و محمد در داخل شهر ابو جعفر مانده بود ، با حاضران مشورت كرد كه جان خود را نجات دهند ، هر كس نظرى داد و چيزى گفت : يكى گفت :
« با طاهر مكاتبه ميكنى و قسم ميخورى كه كار خويش را به دو واگذار ميكنى شايد با منظور تو موافقت كند . » محمد گفت : « مادرت عزايت بدارد حقا خطا كردم كه از تو مشورت خواستم مگر نمىبينى كه مردى است كه بخيانت نميگرايد ؟ اگر مأمون شخصا بكوشش برخاسته بود و براى خويش كار ميكرد به اندازهء يك دهم طاهر نمىرسيد . من از نيت او خبر دار شده ام كه طالب افتخار و شهرت و وفادارى است .
چگونه توانم او را بمال جلب كنم و بخيانت وادارم ؟ اگر او مطيع من ميشد و به من مىپيوست و همهء ترك و ديلم بدشمنى من برميخاست ، از دشمنى آنها باكى نداشتم و چنان بودم كه ابو الاسود دؤلى در بارهء قوم ازد وقتى زياد بن اميه را در حمايت خويش گرفتند ، گفته بود : « وقتى ديد كه وزير او را ميجويند و پس از مدتى طولانى سوى او حركت كردهاند ، از مرگ بترسيد و سوى ازد آمد . و رأى درست رأى ابن زياد بود . به دو گفتند خوش آمدى و با هر كه خواهى مقاومت و دشمنى كن و او ديگر از دشمنى مردم ، اگر چه با نيروى قوم عاد به دو هجوم ميبردند ، باك نداشت » به خدا دلم مىخواست با تقاضاى من موافقت ميكرد ، خزاين خويش را به دو ميدادم و ملك خويش را به دو تسليم ميكردم و راضى بودم زير دست او زندگى كنم . گمان ندارم اگر هزار جان داشته باشم از دست او رهائى توانم يافت . » سندى گفت : « اى امير مؤمنان راست ميگوئى اگر تو پدرش حسين بن مصعب بودى زندهات نمى - گذاشت . » .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 410
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤١٠