تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 412

مساهمون:

ص٤١٢
هرثمه پيشانى او را بوسيد ، طاهر از برون آمدن امين خبر يافته بود و عده‌اى از مردان چوبزن و ناويان را در زورقها روى شط فرستاده بود . كشتى به راه افتاد از ياران هرثمه كسى همراه او نبود . ياران طاهر برهنه و شناكنان زير كشتى رفتند و آن را وارونه كردند هرثمه كه انديشه‌اى جز نجات جان خويش نداشت به زورقى چنگ زد و در آن جا گرفت و به اردوگاه خويش در سمت شرق رفت . محمد لباسهاى خويش را بدريد و شناكنان به سراة نزديك اردوگاه قرين ديرانى ، غلام طاهر رسيد و يكى از مهمتران كه بوى مشك و عطر از او شنيد . او را بگرفت و پيش قرين برد . قرين در بارهء كشتن او از طاهر اجازه خواست . وقتى او را سوى طاهر مىبردند در راه اجازه رسيد و او را همانجا كشتند . او فرياد مىزد : « انا لله و انا اليه راجعون ، من پسر عم پيغمبر صلى الله عليه و سلم و برادر مأمون هستم . » و ضربتهاى شمشير روى او فرود مىآمد تا بىحركت شد و سرش را ببريدند . و اين به شب يكشنبه پنج روز از محرم مانده سال صد و نود و هشتم بود . احمد بن سلام كه هنگام وارونه شدن كشتى با امين بود نقل مىكند : « شنا كرد تا يكى از ياران طاهر او را گرفت و ميخواست بكشد ، ولى احمد او را تطميع كرد كه صبح همانشب ده هزار درم به او خواهد داد . گويد مرا در اطاق تاريكى بردند ، در اين حال بودم كه يك مرد برهنه را كه فقط شلوار و عمامه داشت و روى خود را با عمامه پوشانيده بود و پاره كهنه‌اى بدوش داشت ، به همان اطاق آوردند و به كسانى كه در خانه بودند در بارهء مراقبت ما سفارش كردند . وقتى آرام گرفت حايل از چهره پس زد ديدم محمد است ، بگريستم و انا لله گفتم . او به من مينگريست ، گفت : « تو كيستى ؟ » گفتم : « آقاى من ، من وابستهء تو هستم ؟ » گفت : « از كدام وابستگانى ؟ » گفتم : « احمد بن سلام . » گفت : « ترا بعنوان ديگر ميشناسم ، در رقه پيش من ميآمدى ؟ » گفتم : « بله . » گفت : « احمد ؟ » گفتم : « بله آقاى من » گفت : « نزديك بيا و مرا بخودت بچسبان كه خيلى وحشت دارم . » گويد : « او را بخودم چسبانيدم قلبش به سختى
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 412 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي