بارهء اموال خودتان به من راست بگويى و تو هم گفتى كه راست گفتهاى ولى معلوم شده كه چيزهائى براى خودت نگهداشتهاى ، به مسرور دستور دادم اگر آن را به او نشان ندهى دويست تازيانه به تو بزند . » فضل به دو گفت : « به خدا اى ابو هاشم كشته خواهم شد . » مسرور گفت : « اى ابو العباس نظر من اينست كه مالت را بر جانت ترجيح ندهى زيرا بيم دارم اگر دستورى را كه در بارهء تو دارم اجرا كنم زنده نمانى . » فضل سر به آسمان برداشت و گفت : « اى ابو هاشم من به امير مؤمنان دروغ نگفتهام ، اگر همهء دنيا از من بود و ميگفتند آن را بدهم يا يك تازيانه بخورم همهء دنيا را ميدادم ، امير مؤمنان ميداند و تو نيز ميدانى كه ما آبروى خود را به وسيلهء اموالمان حفظ ميكرديم چگونه اكنون چنان شدهايم كه اموال خويش را به وسيلهء جانمان حفظ ميكنيم ؟ اگر دستورى به تو دادهاند اجرا كن . » مسرور بگفت تا دستمال را بگشودند و چند تازيانه از آن بيفتاد و دويست تازيانه به فضل زد و اين كار بدست خدمه انجام شد و او را چنان به سختى و بيرحمانه زدند كه نزديك بود او را بكشند و ما از مرگ وى بيمناك شديم . آنگاه خليل بن هيثم به همدست خود كه ابو يحيى نام داشت گفت : « اينجا مردى هست كه در حبس بوده است و در معالجهء اين چيزها ماهر است ، برو او را بياور و بگو فضل را معالجه كند » وقتى مطلب را با آن شخص بگفتم گفت : « شايد ميخواهى فضل بن يحيى را معالجه كنى زيرا شنيدهام با او چه كردهاند . » گفتم : « مقصودم همان است . » گفت : « برويم او را معالجه كنيم . » وقتى او را بديد گفت : « گمان ميكنم پنجاه تازيانه به او زدهاند . » گفتم :
« به او دويست تازيانه زدهاند . » گفت : « گمان دارم اين اثر پنجاه تازيانه باشد ولى بايد روى حصيرى بخوابد و من مدتى سينه او را لگد كنم . » فضل از شنيدن اين سخن متوحش شد آنگاه قبول كرد و او را خوابانيد و سينهء او را لگد كردن گرفت ، آنگاه دست او را گرفت و كشيد تا او را از روى حصير بلند كرد و مقدار زيادى از گوشت پشت وى بحصير چسبيد . آنگاه پيش وى ميآمد و علاج ميكرد
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 385
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٨٥