تا روزى او را بديد به سجده افتاد ، گفتم : « سجده براى چيست ؟ » گفت : « اى ابو يحيى ، ابو العباس به شده است ، نزديك بيا تا ببينى . » نزديك وى شدم و پشت او را ديدم كه گوشت نو آورده بود . سپس به من گفت : « يادت هست كه گفتم اين اثر پنجاه تازيانه است ؟ » گفتم : « بلى » گفت : « به خدا اگر هزار تازيانه زده بودند جاى آن بدتر از اين نميشد ، من چنين گفتم تا دل او قوى شود و مرا در كار علاج او كمك كند . » وقتى اين شخص برفت ، فضل به من گفت : « اى ابو يحيى ، من ده هزار درم لازم دارم ، پيش نسائى نام برو و بگو كه من اين پول را لازم دارم » برفتم و پيغام را رسانيدم بگفت تا ده هزار درم براى او بياوردند آنگاه فضل به من گفت : « اى ابو يحيى ميخواهم اين پول را پيش آن شخص ببرى و از او عذر بخواهى و بگويى اين پول را قبول كند » گويد : « پيش او رفتم ديدم روى حصيرى نشسته و سه تار او آويخته ، چند شيشه نبيذ و لوازمى كهنه داشت . گفت : « اى ابو يحيى چه ميخواهى ؟ » بنا كردم از قول فضل عذر بخواهم و دست تنگى او را بگويم و گفتم كه ده هزار درم فرستاده است وى متغير شد و چنان خر خر كرد كه مرا متوحش كرد . مكرر همى گفت « ده هزار درهم » من بكوشيدم تا او را بقبول وادار كنم اما نپذيرفت . پيش فضل برگشتم و به دو خبر دادم ، گفت : « به خدا كمش بوده است . » آنگاه فضل به من گفت : « ميخواهم دوباره پيش نسائى به روى و بگويى ده هزار درهم ديگر لازم دارم ، وقتى به تو داد همه را پيش اين مرد ميبرى . » از نسائى ده هزار درهم ديگر گرفتم و پيش اين شخص رفتم ، پول را نيز همراه داشتم و قصه را با او بگفتم اما چيزى از آن را نپذيرفت و گفت : « من يك جوان ايرانى نژاد را در مقابل پول علاج كنم ؟ به خدا اگر بيست هزار دينار هم بود قبول نميكردم . » پيش فضل برگشتم و قصه را با او بگفتم ، به من گفت : « اى ابو يحيى بهترين كارى را كه از ما ديده يا شنيدهاى نقل كن . » گويد مدتى با او گفتگو داشتم گفت : « همهء اينها را بگذار ، به خدا كارى كه اين مرد كرد از همهء اعمالى كه ما بهمهء روزگار خود كردهايم بهتر است . » .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 386
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٨٦