تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
مانده است . » وقتى رشيد نامه را بخواند ، آن را پيش يحيى افكند و گفت : « پدر جان ، اين نامه را بخوان و به او بنويس از اين كارها دست بردارد . » وى دست سوى دوات رشيد برد و بر پشت نامهء صاحب بريد به فضل نوشت : « پسركم خدايت محفوظ دارد و مرا از تو برخوردار كند ، خبر اشتغال به شكار و عياشى كه ترا از نظر در كار رعيت بازداشته به امير مؤمنان رسيده و آن را ناخوشايند دانسته است ، بكارهايى پرداز كه مايهء رونق تو شود كه هر كس به كارهاى شايسته پردازد مردم روزگار او را به همان شناسند و السلام . » و در ذيل نامه اشعارى بدين مضمون نوشت : « روزگار را در طلب بزرگوارى سر كن و از دورى محبوب صبورى كن ، وقتى كه شب در آيد و همهء عيبها را نهان كند بهر چه خواهى مشغول باش كه شب ، روز خردمند است . بسا جوان كه او را زاهد پندارى و هنگام شب بكارى شگفت پردازد ، شب پرده بر او افكنده و بخويشتن سرگرم است اما لذت احمق عيان است كه دشمن در بارهء آن سعايت كند . » رشيد آنچه را يحيى مينوشت هميديد چون فراغت يافت گفت : « پدر جان خوب نوشتى . » وقتى نامه به فضل رسيد هرگز هنگام روز مسجد را ترك نكرد تا از حكومت بازگشت . اسحاق بن ابراهيم موصلى گويد : روزى پيش رشيد بودم برمكيان شراب آوردند و يحيى بن خالد كنيزى را احضار كرد و او شعرى بدين مضمون بخواند : « چندان بيدار مانده‌ام كه گوئى عاشق بيداريم و چنان لاغر شده‌ام كه گوئى بيمارى براى من آفريده شده است ، اشكم از سر دل گذشته و آن را غرقه كرده است آيا كسى غريقى را ديده كه در حال سوختن است ؟ » رشيد گفت : « اين شعر از كيست ؟ » گفت : « از خالد بن يزيد دبير . » گفت : « او را پيش من آريد » خالد گويد مرا حاضر كردند ، رشيد به كنيزك گفت : « تكرار كن . » او نيز تكرار كرد ، به من گفت : « اين از كيست ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان از منست . » در اين اثنا يكى از دختران حرم بيامد و سيبى بدست داشت كه با مشك بر آن نوشته بود : « خوشحاليت وعدهء مرا از ياد تو برد و اين سيب را به ياد آورى فرستادم » رشيد سيب ديگرى بر گرفت و بر آن نوشت :