تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
عمرو رومى گويد « وقتى خلافت به هارون رسيد ، حمدونه دختر خويش را به جعفر بن موسى و فاطمه را به اسماعيل بن موسى داد و به وعدهء خود وفا كرد . » . عبد الله بن ضحاك بنقل از هيثم بن عدى گويد : « مهدى شمشير عمرو بن معديكرب را كه صمصمامه نام داشت ، به موسى هادى بخشيده بود . وقتى موسى بخلافت رسيد شمشير را بخواست و با يك سبد پر از دينار پيش روى خود نهاد و بحاجب گفت شاعران را اجازهء ورود دهد و چون بيامدند گفت در بارهء شمشير سخن گويند . ابن يامين بصرى پيش از همه سخن آغاز كرد و گفت : « صمصمامهء عمرو زبيدى از همهء جهانيان به موسى امين رسيد ، شمشير عمرو تا آنجا كه شنيده‌ايم بهترين شمشيرى بوده كه بغلاف رفته است . آتش صاعقه بالاى آن افروخته و مرگ خطرناك بدان آميخته است ، وقتى آن را از غلاف در آرى چون خورشيد بدرخشد و خورشيد جلوه نكند ، گوئى آبى كه در دل آن روانست آب جارى است . وقتى هنگام ضربت زدن رسيد ، اهميت ندارد كه دست راست اى چپ آن را به كار برد . » و اين اشعارى دراز است . هادى گفت : « شمشير و سبد از تست آن را برگير . » و او سبد را ميان شاعران بخش كرد و گفت : « با من آمدند و بخاطر من محروم ماندند ، شمشير مرا بس است . » آنگاه هادى كس پيش او فرستاد و شمشير را به پنجاه هزار از او بخريد . هادى با آنكه دورانش كوتاه بود اخبار نكو دارد كه در كتاب اخبار الزمان و اوسط آورده‌ايم . و بالله التأييد .