تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
310

ذكر شمه‌اى از اخبار و سرگذشت مهدى و نكاتى از احوال روزگار او

فضل بن ربيع گويد : « روزى شريك قاضى بحضور مهدى آمد كه به دو گفت : « ميبايد يكى از سه كار را بپذيرى . » گفت : « اى امير مؤمنان آن سه كار چيست ؟ » گفت : « يا عهده دار قضا شوى يا با فرزندان من سخن كنى و آنها را تعليم دهى يا يك بار با من غذا خورى . » بينديشيد و گفت : « غذا خوردن از همه آسانتر است . » مهدى او را بداشت و به آشپز گفت چند جور غذا از مغز و شكر و تبرزد و عسل فراهم كند و چون از غذا فراغت يافت ناظر مطبخ گفت : « اى امير مؤمنان پس از اين غذا شيخ روى فلاح نخواهد ديد . » فضل بن ربيع گويد : « پس از آن با آنها سخن گفت و فرزندانشان را تعليم داد و عهده‌دار قضا شد . مستمرى او را بدفتر - نويس حواله دادند و در بارهء كسرى آن چانه ميزد ، دفتر نويس گفت : « مگر پارچه فروخته‌اى . » گفت : « به خدا مهمتر از پارچه فروخته‌ام ، دينم را فروخته‌ام . » . فضل بن ربيع گويد : مهدى بتفريح برون شده بود و عمرو بن ربيع آزاد شدهء خويش را كه شاعر بود همراه داشت ، از اردوگاه دور ماند و مردم به كار شكار بودند . گرسنگى سخت به مهدى چيره شد و به عمرو گفت : « يكى را بجوى كه