تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
خيانت كردند و ياريش نكردند . وقتى از ديار قنسرين و خناصره ميگذشت ، قوم تنوخ كه در قنسرين مقيم بودند به عقبداران وى حمله بردند ، مردم حمص نيز با او در افتادند . چون سوى دمشق رفت حارث بن عبد الرحمن حرشى بر او هجوم برد ، وقتى به اردن رسيد هاشم بن عمرو قيسى و مذحجيان يكباره با وى در آويختند . و چون از فلسطين ميگذشت حكم بن صنعان بن روح بن زنباغ به دو حمله كرد كه همگى كار او را واژگونه ميديدند . آنگاه مروان بدانست كه اسماعيل بن عبد الله قشيرى در مشورت دغلى كرده و صميمى نبوده است و او بىجهت با يكى از مردم قحطان كه بر ضد نزار حس تعصب و انتقامجوئى داشته ، مشورت كرده است . و راى درست همان بود كه ميخواست از دربند بگذرد و بيكى از قلاع روم فرود آيد و با شاه روم مكاتبه كند تا در بارهء كار وى نظر كند . مدائنى و عتبى و ديگران گفته‌اند كه وقتى مروان بر ساحل فرات فرود آمد از مردان خويش و ديگر سپاه شام و جزيره و غيره يكصد هزار سوار بر گزيد و چون روز جنگ رسيد عبد الله بن على با سياهپوشان نزديك آمدند و پرچمهاى سياه بدوش مردان بختى سوار كه جهازشان چوب بود پيشاپيش آنها بود . مروان بنزديكان خود گفت : « نيزه‌هاى آنها را ببينيد كه چون نخل كلفت است و پرچمهايشان روى شترها چون پاره‌هاى ابر سياه است » در اين اثنا از - سوراخ‌هائى كه در آن نزديكى بود يك دسته كلاغ سياه بپرواز آمد و بدور نخستين پرچمهاى عبد الله فراهم گشت و سياهى آن با سياهى پرچمها در آميخت و مروان نظر ميكرد و اين را به فال بد گرفت و گفت : « مگر نمىبينيد كه سياهى بسياهى پيوست ؟ » كلاغان چون ابرى سياه بودند . مروان بياران خويش كه احساس ترس و نوميدى ميكردند نگريست و گفت : « اين سپاهى است اما وقتى روزگار بسر آيد سپاه بچه كار آيد ؟ » . مروان در ساحل فرات بجز اين خبرها داشت كه در كتاب اخبار الزمان و اوسط آورده‌ايم و حاجت بتكرار آن نيست . و الله ولى التوفيق . 250
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 254 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي