تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
ما خبر ابو الورد را با كشته شدنش و هم خبر بشر بن عبد الله واحدى را با كشته شدنش در كتاب اوسط آورده‌ايم و حاجت بذكر آن نيست . اسماعيل بن عبد الله قشيرى گويد : هنگامى كه مروان در كار فرار بسوى حران بود مرا بخواند و گفت : « اى ابو هاشم - و از آن پيش مرا بكنيه نميخواند - وضع چنين است كه مىبينى ، من به تو اعتماد دارم و اما از پس مرگ عروس عطر به كار نيايد ، رأى تو چيست ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان تصميم تو چيست ؟ » گفت : « مىخواهم با غلامان و همراهان خود از دربند بگذرم و بيكى از شهرهاى روم پناه برم و آنجا فرود آيم و با پادشاه روم مكاتبه كنم و از او پيمان بگيرم . كسانى از ملوك عجم چنين كرده‌اند و اين براى شاهان ننگ نيست . پس از آن ياران من كه بيمناك يا فرارى يا اميدوارند به من خواهند پيوست و كسانم فراوان ميشوند و همچنان ميمانم تا خدا گشايشى دهد و مرا بر دشمنم پيروز كند » گويد : « چون قصد او را بدانستم ، و راى درست همين بود ، رفتار او را با قحطانيان كه قوم من بودند و بلياتى كه از وى بدانها رسيده بود به ياد آوردم و گفتم : « اى امير مؤمنان خدا نكند چنين كنى ، كافران را بر دختران و اهل حرم خود تسلط ميدهى ؟ مردم روم وفا ندارند و نمى - دانى از روزگار چه ميآيد ، اگر در سرزمين نصرانيت حادثه‌اى براى تو پيش - آيد و خدا جز نيكى براى تو پيش بيارد ، بازماندگان تو تباه ميشوند . بيا از فرات عبور كن و از مردم شام و سپاه هر ولايت يارى بخواه كه پشتيبان و پيرو دارى كه در سپاه هر ولايت دست‌پروردگانت هستند كه با تو حركت كنند تا بسرزمين مصر رسى كه از همهء زمين خدا مال و اسب و مرد بيشتر دارد ، آنگاه شام را پيش رو و افريقيه را پشت سر دارى ، اگر كار بر وفق مراد بود سوى شام روى و گر نه سوى افريقيه شوى » گفت : « راست گفتى از خدا ميخواهم » و از فرات گذشت . به خدا از طايفهء قيس دو كس بيشتر با او نبود يكى ابن حمزه سلمى كه برادر رضاعى وى بود و ديگرى كوثر بن اسود غنوى ، و از تعصب و طرفدارى نزاريه سودى نبرد كه با او