تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
گفت : « من از آنها نيستم كه به فالى از كار خود باز مانند كه كلاغى بانگ زده يا روباهى از راه گذشته است . » . گفت : « پس تو كيستى و چه منظور دارى ؟ » گفت : « چه اهميت دارد كه حيوانات از چپ يا راست راه روند و شاخشان سالم يا شكسته باشد » . گفت : « اين را نكو گفته‌اى . » . گفت : « ولى به اهل فضيلت و خرد و بهترين فرزندان حوا توجه دارم كه خير را بايد جست » . گفت : « آنها كيستند ؟ » گفت : « به آن سپيد رويان كه در حوادث به محبت ايشان به خدا تقرب ميجويم . » گفت : « زودتر بگو اينان كيانند ؟ » گفت : « بنى هاشم ، خاندان پيمبر كه بخاطر آنها بارها خشنود و خشمگين شده‌ام . » گفت : « پسرم آفرين ، خوب گفته‌اى كه از اوباش و اراذل دست برداشته‌اى و هرگز تيرت بخطا نخواهد رفت و گفتارت را تكذيب نخواهند كرد . » سپس او اشعار خويش را بخواند و فرزدق گفت : « انتشار بده و با دشمن دست - بگريبان شو كه تو از همهء گذشتگان و حاضران شاعرترى ؟ » آنگاه كميت بمدينه رفت و بحضور ابو جعفر محمد بن على بن حسين بن على رضى الله عنهم رسيد كه شبانگاهى او را پذيرفت و كميت شعر خويش را بر او خواند و چون در قصيدهء ميميه بشعرى رسيد كه مضمون آن چنين است « و كشتهء طف از آنهاست كه ميان غوغا و فرومايگان امت خيانت ديد » ابو جعفر بگريست و گفت : « اى كميت اگر چيزى داشتيم به تو عطا ميداديم ولى تو نيز چنان كه پيمبر خدا صلى الله عليه