بيفتاديم و من يك بار متوجه شدم كه سليمان مرا تكان ميدهد و با شتاب برخاستم و گفتم : « امير در چه حالست ؟ » گفت : « تكان بخور ، خواب ديدم كه گوئى در مسجد دمشق بودم و مردى خنجر بدست و تاج بسر داشت ، كه گوئى برق جواهرات آن را مىبينم و با صداى بلند اشعارى بدين مضمون مىخواند : « اى بنى اميه تفرقهء شما نزديك شده كه ملكتان برود و بازنگردد و بدشمن ظالمى رسد كه با نيكو كاران خود ستم كند و همهء يادگارهاى نيك را كه پس از مرگ بجا ماند از ميان بردارد واى بر او كه چه كارهاى زشت مىكند . » گفتم : « چنين نخواهد شد . » و از اينكه اشعار در خاطر وى مانده بود تعجب كردم كه او اهل حفظ كردن نبود . سليمان دمى بينديشيد و گفت : « اى حميرى ديرى كه زمانه بيارد زود مىرسد . » گويد : « پس از آن هرگز با وى به شراب ننشستيم . » و سال صد و سى و دوم در رسيد و قصهء سياهپوشان با مروان بن محمد جعدى رخ داد . منقرى گويد يكى از شيوخ و بزرگان بنى اميه را از پس آنكه ملكشان زوال يافت و به بنى عباس رسيد ، پرسيدند : « سبب زوال ملك شما چه بود ؟ » گفت : « به لذتهاى خودمان سرگرم شديم و از رسيدگى به كارهاى لازم باز مانديم . با رعيت ستم كرديم تا از عدل ما مأيوس شدند و آرزو كردند از دست ما آسوده شوند . بار خراجپردازان ما سنگين شد و از ما ببريدند ، املاك ما ويران شد و بيت المال خالى ماند ، به وزيران خويش اعتماد كرديم كه مقاصد خود را بر منافع ما ترجيح دادند و كارها را بدون اطلاع ما سامان دادند . مستمرى سپاه ما عقب افتاد و از اطاعت ما بدر - رفتند و دشمنان ما آنها را دعوت كردند و با آنها بجنگ ما همدست شدند . دشمنان بطلب ما بر آمدند و از مقابلهء ايشان ناتوان مانديم كه ياران ما اندك بودند . اخبار از ما نهان مىماند و اين مهمترين سبب زوال ملك ما بود . » .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 230
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٣٠