ذكر سبب عصبيت و اختلاف ما بين نزاريه و يمانيه
ابو الحسن على بن سليمان نوفلى گويد پدرم مىگفت : « وقتى كميت بن زيد اسدى از قبيلهء اسد مضر بن نزار قصايد هاشميات را بگفت ، به بصره پيش فرزدق آمد و گفت : « اى ابو فراس من برادرزادهء توام . » گفت : « تو كيستى ؟ » و او نسب خويش بگفت ، گفت : « راست مىگوئى چه مىخواهى ؟ » گفت : « چيزهايى بر زبانم آمده است و تو شيخ و شاعر قبيلهء مضرى ميخواهم آنچه را گفتهام براى تو بخوانم اگر خوب بود بگويى تا انتشار دهم و اگر نه مكتوم دارم و تو نيز پوشيده دارى . گفت : « برادر زاده بگمانم شعرت نيز چون عقلت باشد ، بخوان بهبينم . « و او شعرى بدين مضمون گفت :
« طرب كردم ، اما از شوق سپيد چهرگان و يا ببازيچه طرب نميكنم مگر پير ببازيچه سر خوش مىشود ؟ » گفت : « بسيار خوب بازى كن . » .
گفت : « خانهاى با آثار باقى ماندهاش مرا سرگرم نكرده و انگشت حنا زدهاى مرا بطرب نياورده است . » .
گفت : « پس چه چيز ترا بطرب ميآورد ؟ »