تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
آنها بيزارى بجوى ، اين قضيه است كه ما را با تو موافق يا مخالف خواهد كرد . » عمر گفت : « من ميدانم كه خروج شما براى دنيا نيست ، منظورتان آخرت است اما راه آن را گم كرده‌ايد . من چند چيز از شما مىپرسم شما را به خدا راست آن را با من بگوييد ، مگر شما ابو بكر و عمر را دوست نداريد و به نجات آنها معتقد نيستند ؟ » گفتند : « چرا ؟ » گفت : « آيا مىدانيد كه وقتى پيغمبر صلى الله عليه و سلم درگذشت و عربان مرتد شدند ابو بكر با آنها جنگ كرد و خونها ريخت و مالها به غنيمت گرفت و زنها اسير كرد ؟ » گفتند : « بلى . » گفت : « ميدانيد كه وقتى پس از ابو بكر عمر بخلافت رسيد اين اسيران را به صاحبانش پس داد ؟ » گفتند : « بلى . » گفت : « آيا عمر از ابو بكر بيزارى جست ؟ » گفتند : « نه . » گفت : « مگر اهل نهروان از دوستان شما نيستند و به نجات آنها معتقد نيستيد ؟ » گفتند : « چرا ؟ » گفت : « ميدانيد كه وقتى اهل كوفه بهمدستى آنها خروج كردند دست بداشتند و خونى نريختند و كسى را نترسانيدند و مال كسى را نگرفتند ؟ » گفتند : « بلى . » گفت : « ميدانيد كه وقتى اهل بصره با شيبانى و عبد الله بن وهب راسبى و يارانش بهمدلى آنها خروج كردند بكشتن مردم پرداختند و عبد الله بن خباب بن ارت صحابى پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم را بكشتند كنيز او را نيز بكشتند ، آنگاه بيكى از قبايل عرب حمله بردند و مردان و زنان و كودكان را بكشتند تا آنجا كه كودكان را در ديگ روغن جوشان انداختند ؟ » گفتند : « همين طور بود . » گفت : « آيا اهل بصره از اهل كوفه يا اهل كوفه از اهل بصره بيزارى جستند ؟ » گفتند : « نه . » گفت : « آيا شما از يكى از اين دو گروه بيزارى ميجوئيد ؟ » گفتند : « نه . » گفت : « آيا دين يكى است يا دو تا ؟ » گفتند : « يكيست . » گفت : « آيا در بارهء شما حكمى هست كه در بارهء من نيست ؟ » گفتند : « نه » گفت : « پس چطور شما ميتوانيد ابو بكر و عمر را دوست نداريد كه آنها نيز همديگر را دوست داشتند و ميتوانيد اهل بصره و كوفه را دوست نداريد كه آنها نيز همديگر را دوست داشتند ، ولى در بارهء خون و عرض و مال كه از همه چيز مهمتر است اختلاف داشتيد ، اما من