آن بمرد ، و جوان رثاى او گفت تا از غم او جان داد و با هم به خاك رفتند . و از جملهء سخنانى كه برثاى او گفته بود شعرى بدين مضمون بود : « من آرزوى بهشت جاويد داشتم و بدون اينكه سزاوار باشم وارد آن شدم سپس برون شدم ، زيرا در نعمت آن طمع بستم و مرگ از همه چيز خوشتر است . » .
اشعب طماع مدنى گفته بود : « اين سالار شهيدان عشق است ، هفتاد شتر بر قبر او بكشيد . » ابو حاتم اعرج گفته بود : « چطور كسى نيست كه در صحبت خدا بدين مرحله برسد ؟ » بروزگار عمر ، شوذب خارجى خروج كرد و كارش با مخالفان حكميت از قبيلهء ربيعه و غير ربيعه كه با او خروج كردند قوت گرفت . عباد بن عباد مهلبى بنقل از محمد بن زبير حنظلى گويد : « عمر مرا پيش آنها فرستاد ، عون بن عبد الله بن عتبة بن مسعود نيز با من بود ، آنها در جزيره خروج كرده بودند ، عمر نامهاى نيز همراه ما براى آنها فرستاده بود ، پيش آنها رفتيم و نامه و پيغام او را رسانديم ، آنها نيز دو نفر را با ما فرستادند كه يكى از بنى شيبان بود و ديگرى مردى بود كه قيافهء حبشى داشت و زبان آور و سخندان بود . آنها را پيش عمر بن عبد العزيز آورديم وى در خناصره مقام داشت و به بالا خانهاى رفتيم كه او با پسرش عبد الملك و دبيرش مزاحم ، در آنجا بود و حضور دو خارجى را خبر داديم ، گفت : « دقت كنيد اسلحه نداشته باشند . » ما نيز چنين كرديم . وقتى وارد شدند سلام كردند و نشستند . عمر به آنها گفت : « به من بگوييد چرا خروج كردهايد و چه اعتراضى بما داريد ؟ » آنكه قيافهء حبشى داشت ، گفت :
« به خدا برفتار تو اعتراض نداريم كه عدالت را به خوبى اجرا مىكنى ولى يك قضيه ميان ما و تو هست كه اگر با آن موافقت كنى ما با تو موافق خواهيم بود و اگر موافقت نكنى مخالف تو خواهيم بود . » عمر گفت : « چه قضيهاى است ؟ » گفت : « تو با اعمال خاندان خود مخالفت كرده و آن را مظلمه ناميدهاى و براهى جز راه آنها رفتهاى ، اگر دانى كه تو قرين هدايتى و آنها گمراه بودهاند لعنتشان كن و از
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 193
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٩٣