تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
علماى حديث و سران حشويه مخالف برادرش جعفر بود و مدتها مناظره و دشمنى و اختلاف داشتند ، پس از آن هر يك از آنها سوگند خورد كه با ديگرى سخن نكند تا بمرد . جعفر بن مبشر و جعفر بن حرب از علماى بغدادى معتزله بودند عبد الله بن يزيد اباضى در كوفه اقامت داشت و يارانش براى استفاده پيش او ميآمدند ، وى دكان خرازى داشت و شريك هشام بن حكم بود . هشام قائل به تجسم بود و طرفدار امامت و پيرو مذهب قطيعيه بود و يارانش از فرقهء رافضيه به استفاضه پيش او ميآمدند و هر دو در يك دكان بودند و با وجود اختلاف مذهب خارجى و رافضى هرگز بهمديگر ناسزا نگفتند و از حدود مقتضيات علم و عقل و شرع و حكم نظر برون نرفتند . گويند روزى عبد الله بن يزيد اباضى به هشام بن حكم گفت : « با اين دوستى و شركت كه ما داريم ميخواهم دخترت فاطمه را به زنى به من بدهى » هشام گفت : « او مؤمنه است » عبد الله خاموش ماند و ديگر در اين باب با او سخن نگفت تا مرگ ميانشان جدائى انداخت . هشام را با رشيد و ابن برمك حكايتى بود كه در كتابهاى سابق خود آورده‌ايم . از عمرو بن عبيد نقل كرده‌اند كه گفته بود : « عمر بن عبد العزيز خلافت را بنا حق و بدون استحقاق گرفت و چون عدالت كرد استحقاق آن يافت » فرزدق در بارهء وفات عمر رضى الله تعالى عنه و رثاى او اشعارى بدين مضمون گفته است : « وقتى خبر مرگ عمر را آوردند ، گفتم قوام حق و دين بمرد ، امروز گور كنان در دير سمعان ميزان حق را بگور كردند و چشمه زدن و نخل كاشتن و اسب دوانى او را به غفلت نكشانيد . عمر رحمه الله تعالى جز آنچه در اين كتاب بگفتيم در بارهء زهد و غيره خطبه‌ها و اخبار نكو دارد كه در كتابهاى سابق خود آورده‌ايم و الحمد لله رب - العالمين .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 197 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي