مضمون خواند : « علم آموز كه انسان با علم تولد نمىيابد و مرد دانا چون جاهل نيست و بزرگ قوم كه علم ندارد در انجمن كوچك است . » .
يكى از مردم عراق در طلب كنيزى كه وصف آن شنيده بود و گفته بودند آوازه خوان است ، به مدينه آمد و سراغ گرفت ، كنيز از آن قاضى مدينه بود ، پيش قاضى رفت و تقاضا كرد كنيز را به دو نشان بدهد ، قاضى كه شدت علاقهء او را بديد گفت : « اى بندهء خدا در طلب اين كنيز راهى دراز آمدهاى ، توجه تو به دو براى چيست ؟ » گفت : « اين كنيز آواز نكو ميخواند . » قاضى گفت : « من اين را ندانستهام . » آن شخص براى ديدن كنيز اصرار كرد و او را در حضور قاضى بديد جوان عراقى به كنيز گفت : « بخوان . » كنيز شعرى بدين مضمون خواند : « سوى خالد رفتند و پيش او بار انداختند ، چه نكو جوان مرد و چه نكو مايهء اميدى بود . » قاضى از آواز كنيز خويش خرسند شد و سخت بطرب آمد و او را روى زانوى خود نشانيد و گفت : « پدر و مادرم فدايت بخوان . » وى نيز شعرى بدين مضمون خواند :
« هر شب پيش قصه گو ميروم و بشمار قدمها اميد ثواب خدا دارم . » طرب قاضى بيفزود و ندانست چه مىكند و پاپوش خويش را برگرفت و به گوش آويخت و به زانو در آمد و گوش خود را كه پا پوش بدان آويخته بود ميگرفت و مىگفت : « مرا در بيت - الحرام قربانى كنيد كه من شترم ! » و همچنان كرد تا گوش وى زخم شد . و چون از طرب باز آمد به آن جوان گفت : « عزيز من برو ما پيش از آنكه بدانيم آواز ميخواند به دو دلبسته بوديم و اكنون دلبسته تريم » و آن جوان برفت .
وقتى اين خبر به عمر بن عبد العزيز رسيد گفت : « خدايش بكشد طرب او را از خود بىخود كرده » و بگفت تا او را از كار قضا بر كنار كنند . وقتى قاضى را بر كنار كردند گفت : « زنانم مطلقه باشند اگر عمر آواز او را مىشنيد ميگفت سوار من شويد كه من مركبم . » عمر اين را بشنيد و او را با كنيز احضار كرد ، وقتى پيش عمر رفتند بقاضى گفت : « آنچه را كه گفتى تكرار كن . » او نيز سخن خود را تكرار
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 191
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٩١