تحمل كن . » .
يكى از اخباريان گويد : « در عنفوان جوانى عمر غلام سياهى داشت كه خطائى كرده بود ، عمر او را به رو در انداخت و خواست بزند ، غلام گفت : « آقاى من چرا مرا ميزنى ؟ » گفت : « براى اينكه فلان خطا را كردهاى » گفت آيا تو هم خطائى كردهاى كه آقايت از آن خشمگين شده باشد ؟ » عمر گفت : « بلى » گفت : « آيا در كار مجازات تو شتاب كرده است ؟ » گفت : « نه به خدا » غلام گفت : « پس وقتى در مجازات تو شتاب نكردهاند چرا در مجازات من شتاب ميكنى ؟ » گفت : « برخيز كه در راه خدا آزاد هستى . » و همين سبب توبهء او شد و ضمن دعا اين سخن را بسيار ميگفت : « اى خشمگينى كه در كار مجازات عاصى خويش شتاب نميكنى . » .
جمعى از اخباريان گفتهاند كه وقتى عمر بخلافت رسيد واردان عرب پيش وى آمدند و واردان حجاز از آن جمله بودند . حجازيان پسرى را از ميان خويش انتخاب كردند و او را پيش آوردند كه سخن گويد ، وى از همهء قوم خردسالتر بود و چون سخن آغاز كرد عمر گفت : « اى پسر بگذار كسى كه سالمندتر از تو باشد سخن كند . » پسر گفت : « اى امير مؤمنان اعتبار مرد بدل و زبان اوست ، وقتى خدا كسى را زبان گويا و دل دانا داده صفات او را نكو كرده است ، اى امير مؤمنان اگر تقدم كسان بسن بود در اين امت كسان سالخوردهتر از تو بسيار بودند . » عمر گفت « اى پسر سخن بگو . » گفت : « بلى اى امير مؤمنان ، ما براى تهنيت آمدهايم نه براى تسليت ، از شهر خودمان آمدهايم تا خدا را سپاس داريم كه نعمت وجود ترا بما داده است ، بخاطر اميد يابيم سوى تو نيامدهايم زيرا آنچه از تو اميد داريم به شهر ما آمده است و خداوند ما را از جور تو ايمن كرده است . » . گفت : « اى پسر ما را از اندرز بده و مختصر كن . » گفت : « اى امير مؤمنان بعضى مردم از حلم خداوند و آرزوى دراز و ثناى مردم فريب خوردهاند ، حلم خدا و آرزوى دراز و ثناى مردم ترا فريب ندهد كه پايت بلغزد . » عمر نيك نظر كرد ، پسر ده و چند ساله بود و عمر شعرى بدين
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 190
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٩٠