بكش خواهى پرسيد بز سياه يا سپيد ؟ وقتى اين نامه به تو رسيد ده هزار دينار ما بين فرزندان على كه از فاطمه رضوان الله عليهما بودهاند تقسيم كن كه مدتهاست حقوقشان پايمال شده است و السلام . » .
يك روز خطبه خواند و از پس حمد و ثناى خداى تعالى گفت : « اى مردم پس از قرآن كتابى نيست و پس از محمد صلى الله عليه و سلم پيمبرى نيست ، بدانيد كه من مؤسس نيستم بلكه مقلدم ، بدانيد كه من مبدع نيستم بلكه تابعم ، كسى كه از پيشواى ستمگر بگريزد گنهكار نيست بلكه پيشواى ستمگر گنهكار است ، بدانيد كه مخلوق را در معصيت خالق اطاعت نبايد كرد . » عمر هيئتى را بنزد پادشاه روم فرستاده بود تا در بارهء يكى از مصالح و حقوق مسلمانان گفتگو كند . وقتى بنزد وى رسيدند ترجمانى بترجمه مشغول بود و شاه بر تخت ملك نشسته بود و تاج بسر داشت و بطريقان از راست و چپ وى بودند و مردم به ترتيب مقامات جلو روى او بودند . فرستادگان منظور خويش را بگفتند كه با آنها بخوشى برخورد كرد و جواب نكو داد ، آن روز از پيش وى بيامدند روزى بعد فرستادهء شاه بيامد و چون پيش وى رفتند ديدند از تخت فرود آمده و تاج از سر نهاده و حالت او از آنچه كه قبلا ديده بودند بگشته ، گوئى مصيبت زده است . شاه گفت : « ميدانيد شما را براى چه دعوت كردم ؟ » گفتند : « نه . » گفت : « هم اكنون از سلاحدار من كه در مجاورت عرب است نامه رسيد كه مرد پارسا پادشاه عرب درگذشته است . » و آنها بى اختيار گريستن آغاز كردند ، گفت : « به حال خودتان گريه ميكنيد يا براى دينتان يا براى او ؟ » گفتند : « گريهء ما هم براى خودمان و هم براى دينمان و هم براى اوست . » گفت براى او مگرييد و هر چه توانيد به حال خودتان بگرييد كه او به جائى نكوتر رفت ، بيم داشت از اطاعت خدا بگردد و خدا نخواست بيم دنيا و آخرت را با هم به دو دهد . از نكو كارى و فضيلت و راستى او ، چيزها شنيدهام كه اگر كسى پس از عيسى مرده زنده ميكرد ، مىپنداشتم كه او مرده زنده مىكند ، اخبار باطن و ظاهر او
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 188
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٨٨