تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩
به من ميرسيد و كار او را با پروردگارش يك نواخت ميديدم ، بلكه وقتى براى اطاعت پروردگار خويش خلوت ميكرد باطنش نكوتر بود . من از راهبى كه دنيا را رها كرده و خدا را در صومعهء خود عبادت مىكند ، در شگفت نيستم ، بلكه از اين مرد در عجبم كه دنيا را زير قدم خود داشت و از آن چشم پوشيد تا همچون راهبان شد . حقا كه نيكان با بدان جز اندكى نخواهند ماند . » عمر به ابو حازم مدنى اعرج نوشت : « مرا نصيحت كن و مختصر كن . » ابو حازم به دو نوشت : « اى امير مؤمنان چنان پندار كه دنيا نبوده و آخرت هست و السلام . » هم او به يكى از عمال خود نوشت : « شاكيان تو فراوان و سپاسداران تو كم شده‌اند ، يا عدالت كن يا كناره بگير . » . مدائنى گويد : « پيش از خلافت براى عمر لباسى به هزار دينار ميخريدند و همين كه آن را ميپوشيد ، ميگفت خشن است و نكو نيست . وقتى بخلافت رسيد پيراهنى بده درهم ميخريدند و ميگفت نرم است . » يك روز عمر با جمعى از ياران خود برون شد و بر قبرستانى گذشت ، به آنها گفت : « درنگ كنيد تا من سر قبر دوستان روم و به آنها درود فرستم . » وقتى ميان قبرها رفت سلام كرد و سخن گفت و پيش ياران خود بازگشت و گفت : « از من نميپرسيد به آنها چه گفتم و به من چه گفتند ؟ » گفتند : « اى امير مؤمنان چه گفتى و به تو چه گفتند ؟ » گفت : « بر قبر دوستان گذشتم و به آنها سلام كردم و جواب نشنيدم ، آنها را بخواندم و جواب ندادند ، در اين حال بودم كه خاك به من بانگ زد اى عمر مرا نميشناسى ؟ منم كه صورتهايشان را تغيير داده‌ام و كفنهايشان را دريده‌ام و دستهايشان را بريده‌ام و كفنها را از بازو جدا كرده‌ام . » آنگاه بگريست تا به حدى كه نزديك بود . جانش بر آيد ، به خدا چند روز بگذشت كه بمردگان پيوست . » . مدائنى گويد : « مطرف به عمر نوشت : « اما بعد دنيا خانهء رنج است كسى كه عقل ندارد براى آن مال مياندوزد و كسى كه علم ندارد فريب آن مىخورد ، در دنيا چون كسى باش كه زخم خود را مداوا مىكند ، محنت دوا را از بيم عاقبت مرض