تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
كردند . سعيد و هشام نيز دو روز بعد بيعت كردند . عمر در نهايت زهد و تواضع بود ، حكام اسلاف خويش را برداشت و صالحترين كسانى را كه ممكن بود برگماشت . حكام وى نيز بطريقت او رفتند ، ناسزاى على عليه السلام را كه بمنبرها ميگفتند متروك داشت . بجاى آن اين آيه را گذاشت : « ربنا اغفر لنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان و لا تجعل فى قلوبنا غلا للذين آمنوا ، ربنا انك غفور رحيم » و بقولى اين آيه را بجاى آن نهاد : « ان الله يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى . . . » تا آخر آيه . بقولى هر دو آيه را نهاد و مردم تا كنون اين دو آيه را در خطبه ميخوانند . وقتى عمر به خلافت رسيد سالم سدى كه از نزديكان وى بود پيش او رفت . عمر به دو گفت : « از خلافت من خرسند شدى يا غمگين ؟ » گفت : « براى مردم خرسند اما براى تو غمگين شدم . » گفت : « ميترسم خود را بگناه انداخته باشم . » گفت : « اگر ميترسى خوشا به حالت من ميترسم كه ترس نداشته باشى . » گفت : « مرا اندرز بده . » گفت : « پدر ما آدم را براى يك گناه از بهشت بيرون كردند . » طاوس بن عمر نوشت : اگر خواهى همهء اعمال حكومت تو نكو باشد نكوكاران را بكارگير . » عمر گفت : « همين اندرز بس است » . وقتى كار خلافت به دو رسيد نخستين خطبهء وى اين بود كه گفت : « اى مردم ما از ريشه‌هائى هستيم كه برفته‌اند و فروع آن مانده است ، مگر فرع پس از ريشه چقدر ميپايد ؟ مردم در اين دنيا هدف مرگ و در معرض مصائبند ، در هر جرعه و در هر لقمه گلو - گرفتنى هست ، هر نعمتى را در قبال از دست دادن نعمت ديگر بدست ميآرند ، هر كه يك روز بسر كند يك روز از عمر خويش را بتباهى داده است . » . عمر به حاكم خود در مدينه نوشت : « ده هزار دينار ميان فرزندان على بن ابى - طالب تقسيم كن . » وى در جواب نوشت : « على از زنان قبايل مختلف قريش فرزند دارد ، ميان كدام يك از فرزندانش تقسيم كنم ؟ » به دو نوشت : « اگر بنويسم بزى را
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 187 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي