وى بخشنده و بزرگوار بود . گويند خواهندهاى ناشناس بر او ايستاد و گفت : « از آنچه خدا به تو داده ، صدقه كن . شنيدهام عبيد الله بن عباس به خواهندهاى هزار درم داده و از او عذر خواسته است » گفت : « مرا با عبيد الله تفاوت بسيار است . » گفت : « تفاوت بشرف يا بمال ؟ » گفت : « هر دو . » گفت : « شرف مرد جوانمردى و حسن رفتار اوست .
اگر چنين كنى و الا مقامى . » عبيد الله دو هزار درم به دو داد و عذر خواست خواهند گفت : « اگر عبيد الله نيستى بهتر از اوئى و اگر اوئى امروز بهتر از ديروزى . » عبيد الله هزار درم ديگر به دو داد . خواهنده گفت : « اگر عبيد الله باشى بخشندهترين اهل روزگار خودت هستى ، بنظرم از خاندانى هستى كه محمد رسول خدا صلى الله عليه و سلم از آنها بود ، ترا به خدا عبيد الله هستى ؟ » گفت : « آرى » گفت : « به خدا خطاى من از اينجا بود كه شك در دلم افتاده بود ، و گر نه اين صورت زيبا و هيئت نورانى جز در پيمبر يا خويشاوند پيمبر نخواهد بود . » .
گويند معاويه پانصد هزار درم براى او فرستاد ، آنگاه كسى را مأمور كرد كه رفتار او را بداند . به دو خبر دادند كه همهء پول را ميان مصاحبان و ياران خود بطور مساوى تقسيم كرد و براى خود نيز چون سهم يكى از آنها برداشت . معاويه گفت : « از اين خرسند و ناخرسندم . خرسندم كه پدر او عبد مناف است . ناخرسندم از اينكه خويشاوند ابو تراب است . » .
مسعودى گويد : سابقا در همين كتاب خبر كشته شدن عبد الرحمن و قثم ، دو فرزند عبيد الله را با رثائى كه ام حكيم جويريهء كنانيهء دختر قارظ بن خالد در بارهء آنها گفت ياد كردهايم .
يك روز عبيد الله بن عباس پيش معاويه رفت . بسر بن ارطاة عامرى قاتل فرزندان وى نيز نزد او بود . عبيد الله گفت : « اى پير مرد ، بچهها را تو كشتى ؟ » گفت : « بلى » گفت : « دلم ميخواست روزى زمين مرا نزديك تو سبز ميكرد . » بسر گفت : « حالا سبز كرده است » عبيد الله گفت : « اينجا شمشير هست ؟ » بسر گفت : « اينك شمشير من »
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 165
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٦٥