تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
نيزهء غزالهء حروريه ميان دو شانه‌ات بود مىديده كه گويد : « براى من شير است و در جنگها شتر مرغ ترسان كه از صفيرى وحشت مىكند ! چرا در جنگ با غزاله مقابل نشدى و دلت چون دو بال پرنده ميلرزيد ؟ » آنگاه بكنيزان خود گفت : « او را از نزد من بيرون كنيد . » حجاج همان وقت بنزد وليد رفت . وليد به دو گفت : « اى ابو محمد ، چطور بود ؟ » گفت : « به خدا اى امير مؤمنان چنان بود كه دلم ميخواست زمين دهان باز كند و مرا فرو برد . » وليد چندان بخنديد كه پاى خود را به زمين ميزد . سپس گفت : « اى ابو محمد ، اين دختر عبد العزيز است . » . اين ام البنين در كار بخشش و غيره اخبار بسيار دارد كه در غير اين كتاب ياد كرده‌ايم . بسال نود و پنجم بروزگار وليد على بن حسين بن على بن ابى طالب وفات يافت و در بقيع غرقد در مجاورت عموى خود حسن بن على مدفون شد . عمرش پنجاه و هفت سال بود . گويند وفاتش بسال نود و چهارم بود . همه اعقاب حسين از على بن حسين بجا مانده‌اند كه چنان كه گفتيم لقب سجاد داشت ذو الثفناة و زين العابدين نيز لقب او بود . مدائنى گويد : « وليد هنگام وفات عبد الملك بنزد او رفت و شروع بگريستن كرد و گفت : « حال امير مؤمنان چگونه است ؟ » عبد الملك شعرى خواند كه مضمون آن چنين بود : « بسا كس كه بما نميپردازد و مرگ ما ميخواهد و بسا گريه كنندگان كه از چشمشان شادى عيانست . » در قسمت اول به وليد اشاره كرد ، سپس روى از او بگردانيد و در قسمت دوم بزنان خود اشاره كرد كه گريه ميكردند . عتبى و ديگر اخباريان نقل كرده‌اند كه وقتى عبد الملك در حال مرگ بود و وليد از حال او پرسيد ، شعرى خواند كه مضمون آن چنين است : « بسا كسا كه بعيادت مردى ميرود تا بنگرد آيا خواهد مرد . » گويند عبد الملك به وليد كه بالاى سر او ميگريست نگريست گفت : « چرا مثل كبوتر مينالى وقتى من بمردم ، دامن بالا بزن و بميدان بيا و پوست پلنگ بپوش و شمشير بياويز . هر كه در مقابلت عرض
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 163 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي