تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
بخلوت باشد . » . حجاج گفت : « اى امير مؤمنان ، از سخنان زنان در گذر كه زن گل است و قهرمان نيست . آنها را از راز خويش و حيله‌اى كه با دشمن ميكنى مطلع مكن . جز در بارهء امور خودشان مطيعشان مباش و جز در كار زينتشان دخالتشان مده ، با آنها مشورت مكن رأى و ارادهء آنها سست است . آنها را در پرده بدار و مگذار از حد خود تجاوز كنند و اجازه مده پيش تو از ديگران شفاعت كنند ، با آنها بسيار منشين و خلوت مكن كه اين با عقل و فضل تو سازگارتر است . » آنگاه برخاست و برفت . پس از آن وليد پيش ام البنين رفت و سخنان حجاج را با وى بگفت . ام البنين گفت : « اى امير مؤمنان دوست دارم بگويى فردا بسلام من بيايد . » گفت : « ميگوئيم بيايد . » و چون روز بعد حجاج بنزد وليد آمد به دو گفت : « اى ابو محمد پيش ام البنين برو و به دو سلام كن . » گفت : « اى امير مؤمنان ، مرا از اين كار معاف بدار . » گفت : « ناچار بايد به روى . » حجاج سوى ام البنين رفت كه مدت طولانى او را منتظر گذاشت ، سپس اجازهء ورود داد و او را همچنان سر پا بداشت و اجازهء نشستن نداد و گفت : « اى حجاج تويى كه بسبب كشتن ابن زبير و ابن اشعث بر امير مؤمنان منت مينهى ؟ به خدا اگر در نظر خدا خوارترين مخلوق او نبودى تو را بسنگباران كعبه و قتل پسر ذات النطاقين و نخستين مولود اسلام مبتلا نميكرد . ابن اشعث ترا شكست‌هاى مكرر داد و از امير مؤمنان كمك خواستى و او ترا كه سخت در تنگنا بودى بمردم شام مدد داد نيزهء آنها بر تو سايه انداخت و كوشش آنها ترا نجات داد . به خدا بسا شد كه زنان امير مؤمنان مشك از گيسوى خود گشودند و در بازارها فروختند تا به مصرف سپاه كمكى تو برسد و گر نه از گوسفند ذليل‌تر بودى . اما اينكه گفته‌اى امير مؤمنان لذات خويش را رها كند و بزنان خويش كمتر پردازد ، اگر زنان وى فرزند چون تو آرند حق است كه سخن ترا بپذيرد و اگر فرزند مانند امير مؤمنان آرند سخن ترا نخواهد پذيرفت و نصيحت ترا نخواهد شنود . خدا شاعر را بكشد كه گوئى ترا آن دم كه