سير بودند ، سالارى داشتند كه آنها را چون اوباش بجنگ واميداشت ولى با آنها روش ملوك داشت . چون فرزند نسبت به او نكوكار بودند و او نيز چون پدر با آنها مهربان . » گفت : « آيا اين سخن را آماده كرده بودى ؟ » گفت : « جز خدا كسى غيب نداند » گويد : « حجاج به عتبه نگريست و گفت : « اين سخن از طبع زايد نه از تكلف آيد . » .
حجاج جرير بن خطفى را دستگير كرد و ميخواست او را بكشد و قوم وى كه از قبيلهء مضر بودند پيش حجاج آمدند و گفتند . « خدا امير را قرين صلاح بدارد جرير زبان و شاعر مضر است او را بما ببخش . حجاج نيز وى را به آنها بخشيد . هند دختر اسما زن حجاج از جمله كسان بود كه شفاعت او كرده بود ، وى به حجاج گفت :
« اجازه مىدهى روزى جرير نزد من آيد و از پس پرده اشعار او را بشنوم ؟ » گفت :
« بلى » . جرير پيش هند رفت كه سخن او را مىشنيد ، اما خود او را نميديد . هند گفت :
« اى ابن خطفى از اشعارى كه بتغزل زنان گفتهاى براى من بخوان . » گفت : « من هرگز در بارهء زنى غزل نگفتهام و هيچ چيز را بيشتر از زنان دشمن ندارم . » گفت : « اى دشمن خدا ، پس اين سخن چيست كه گفتهاى :
« صياد دلها پيش تو آمد ، ولى اين وقت ملاقات نيست بسلامت باز گرد .
مسواك را به دندانهاى سپيد مىزند كه گوئى برفى است كه از ابر فرود آمده است ، اگر در آن سخن كه با ما گفتى راستگو بودى ديدار را پيوسته ميكرد و ديرپذير نبود . غمها بشب زندهاند و هرگز بخواب نروند و مرد غمگين بهر سو رو مىكند . » گفت : « من اين را نگفتهام بلكه گفتهام :
« حجاج شمشير خود را براى حق برهنه كرده است پس به استقامت آئيد و راه كژى مرويد ، دعوتگر ضلالت و هدايت و حجت حق و باطل يكسان نيست . » .
گفت : « از اين بگذر مگر اين سخن از تو نيست كه گفتهاى : دوستان من از غم هند اشك فراوان مريزيد ، خدا نكند كه شما مانند من دلباخته باشيد . من به
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 155
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٥٥