اكنون بايد بر ما منت نهى تا قبايل ما فديهء ما را بدهند . » حجاج گفت : « مگر تو كافرى ؟ » گفت : « بلى و دين خدا را تغيير دادهام . » گفت : « بگذاريد برود . » پس از آن يكى از مردم ثقيف را آوردند حجاج به دو گفت : « تو هم كافرى ؟ » گفت : « بلى » حجاج گفت : « ولى اينكه پشت سر تست كافر نيست . » پشت سر او مردى از طايفهء سكون بود ، سكونى گفت : « مرا در بارهء خودم فريب ميدهى ! به خدا اگر چيزى از كفر سختتر بود بدان برميگشتم . » و هر دو را آزاد كردند .
اين شمهاى از اخبار عبد الملك و حجاج بود ، و ما شرح مطالبى را كه در اين كتاب نياوردهايم در كتاب اخبار الزمان و اواسط كه از پى آن بوده و اين كتاب از پى آن است آوردهايم . در قسمتهاى آيندهء اين كتاب نيز نكاتى از اخبار حجاج را با رعايت اختصارى كه در اين كتاب تعهد كردهايم خواهيم آورد ، و بالله العون و القوة .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 158
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٥٨