تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
وقتى كار درگير شود ، شجاع است . تو كه سالار پسر سالارى و از همه مردم والاترى عطيه را با سپاه بفرست كه آنها را درهم ريزد . اى هدايت يافته ، برخيز شايد خدا به وسيلهء تو مشكلى را بگشايد . شنيده‌ام كه پسر يوسف از مقام متزلزل خود بسر در آمده است خدايش نابود كند . « كه در ضمن اشعار ديگر است . و تويى كه گفته‌اى : « آنكه در ايوان كسرى جاى دارد در مقابل عاشقى كه در زابلستان است دور باد . ثقيف دو دروغگو دارد ، دروغگوى قديم و دروغگوى دوم . خدا همدان را بر ثقيف تسلط دهد . » و تويى كه گفته‌اى : « از من مپرسيد كه محل بزرگوارى كجاست ؟ بزرگوارى ما بين محمد و سعيد است ما بين اشج و قيس بزرگوار ، به به از اين پدر و فرزند . » ؟ گفت : « نه ولى من گفته‌ام : خدا نور خويش را كامل مىكند و نور ياغيان را خاموش مىكند و مردم عراق را بسبب عهد شكنى و بدعت و گفتار ضلالى كه پديد آورده‌اند و خدا از آن بيزار است ، ذليل مىكند . » گفت : « ما ترا بسبب اين سخن سپاس نميداريم اين را از تأسف گفته‌اى كه چرا فيروزى نيافته‌اى و ياران خود را بر ضد ما تحريك كرده‌اى . من از اين شعر نپرسيدم در بارهء اين شعر توضيح بده كه گفته‌اى « خدا همدان را بر ثقيف تسلط دهد » مىبينى كه خدا ثقيف را بر همدان تسلط داده و همدان را بر ثقيف تسلط نداده است . در بارهء اين شعر توضيح بده « ما بين اشج و قيس بزرگوار به به از اين پدر و فرزند » به خدا ديگر براى كسى به به نخواهى گفت . » و بگفت تا گردنش بزدند . پس از آن همچنان اسيران را يكايك ميآوردند تا يكى از بنى عامر را بياوردند كه با ابن اشعث در جنگ جماجم بوده بود . به دو گفت : « به خدا ترا ببدترين وضعى ميكشم . » گفت : « حق ندارى . » گفت : « چرا ؟ » گفت : « براى اينكه خدا در كتاب عزيز خود ميگويد : « وقتى با كافران برخورد كرديد گردنها را بزنيد و چون بسيار از آنها بكشتيد ، بندها را محكم كنيد . پس از آن يا منت نهيد يا فديه گيريد تا جنگ سنگينى خويش را فرو نهد » . و تو كشته‌اى و بسيار كشته‌اى و اسير گرفته و ببند كرده‌اى
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 157 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي