حجاج گفت : « خدا امير مؤمنان را قرين صلاح بدارد ، من هر دو شهر را نيك ميشناسم و در هر دو ساكن بودهام . » گفت : « بگو كه ترا راستگو ميدانيم . » گفت :
« بصره عجوز سپيد موى فرتوت گنده دهانى است كه همه جور زيور و آرايش دارد ، ولى كوفه زن جوان زيبائيست كه زيور و آرايش ندارد . » عبد الملك گفت : « كوفه را بر بصره ترجيح دادى . » .
منقرى بنقل از عمرو بن حباب باهلى از اسماعيل بن خالد گويد از شعبى شنيدم كه ميگفت سخنى شنيدم كه هيچكس پيش از او نگفته بود ، مىگفت : « اما بعد خداى عز و جل فنا را بر دنيا و بقا را بر آخرت مقرر كرده ، چيزى كه فنا بر آن مقرر است بقا ندارد ، دنياى حاضر شما را از آخرت غايب غافل نكند كه آرزوى دراز عمر را كوتاه مىكند . » .
منقرى بنقل از سهل بن تمام بن بزيع از عباد بن حبيب بن مهلب از پدرش گويد :
« وقتى مهلب عبد ربه صغير را در كرمان بكشت ، گفت يكى را بياريد كه قدرت بيان و عقل و معرفت داشته باشد كه او را با سرهاى كشتگان پيش حجاج بفرستم .
بشير بن مالك جوشى را به او معرفى كردند ، وقتى پيش حجاج آمد حجاج به دو گفت :
« نامت چيست ؟ » گفت : « بشير بن مالك جرشى ؟ » گفت : « مهلب چگونه بود ؟ » گفت :
« بسيار خوب ، به آنچه اميد داشت رسيده بود و از آنچه بيم داشت ايمن بود . » گفت :
« چگونه قطرى از دست شما گريخت ؟ » گفت : « همانطور كه ما با او حيله كرديم با ما حيله كرد . » گفت : « چرا از دنبالش نرفتيد ؟ » گفت : « كارى مشكوك بود و تعقيب كار محقق بهتر از مشكوك بود . » گفت : « حق با شما بود ، پسران مهلب چگونه بودند ؟ » گفت : « اين مربوط به پدر آنهاست ، هر يك را خواهد بكارى وادارد ، وادارد » گفت : « مرد عاقلى هستى ، بگو . » گفت : « آنها چون حلقهء بسته هستند كه معلوم نيست اول آن كجاست . » گفت : « بقياس پدرشان چگونه ؟ » گفت : « فضيلت آنها بر مردم ديگر است . » گفت : « سپاه چگونه بود ؟ » گفت : « به حق راضى و از غنيمت
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 154
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٥٤