تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
دهد ؟ » گفتند : « به خدا عيبى در آن نمىبينيم . » پس بگفت تا غضبان را بياوردند وقتى آمد حجاج به دو گفت : « اى غضبان چاق شده‌اى . » گفت : « نتيجهء خوشخوراكى است ، هر كه مهمان امير باشد چاق مىشود . » گفت : « اين بارگاه مرا چگونه مىبينى ؟ » گفت : « بارگاهى است كه نظير آن براى كسى ساخته نشده ولى يك عيب دارد اگر امير مرا امان دهد به دو بگويم . » گفت : « ايمنى ، بگو . » گفت : « آن را در غير شهر خود و براى غير فرزندان خود ساخته‌اى كه در آن تمتع و نعمت نتوانى داشت و چيزى كه در آن تمتع نتوان داشت لذت و خوشى ندارد . » گفت : « او را ببريد كه آن سخن زشت را او گفته است » گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ، آهن گوشت مرا خورده و استخوان مرا تراشيده است . » گفت : « او را برداريد . » وقتى مردان او را بلند كردند گفت : « منزه است خدائى كه اين را مسخر ما كرده » گفت : « او را بگذاريد » و چون بر زمينش نهادند ، گفت : « خدايا مرا بمنزلى مبارك فرودآور كه بهترين فرود - آرندگانى . » گفت : « او را بكشيد و چون كشيدندش گفت : « جريان و توقف آن بنام خداست كه پروردگار من آمرزگار و مهربان است . » گفت : « رهايش كنيد . » منقرى بنقل از عبد الله بن محمد حفص تميمى . از حسين بن عيسى حنفى گويد : « وقتى بشير بن مروان درگذشت و حجاج حكومت عراق يافت اين خبر بمردم عراق رسيد ، غضبان بن قبعثرى شيبانى در مسجد جامع كوفه بسخن ايستاد و حمد و ثناى خدا كرد و گفت : « اى مردم عراق و اى اهل كوفه ، عبد الملك كسى را حاكم شما كرده كه از نيكو كاران نپذيرد و از بدكاران نگذرد يعنى حجاج ظالم نابكار ، شما بسبب اينكه مصعب را يارى نكرده و او را كشته‌ايد پيش عبد الملك منزلتى داريد ، راه اين نابكار را ببنديد و او را بكشيد كه اين بمنزلهء خلع حاكم نيست اما وقتى بر منبر بالا رفت و بتخت نشست و در قصر جا گرفت اگر بكشيدش حاكم را خلع كرده‌ايد . از من بشنويد و پيش از آنكه بر شما شام كند بر او چاشت كنيد . » اهل كوفه گفتند : « اى غضبان ، بزدل شده‌اى منتظر رفتار او ميمانيم اگر بدى ديديم تغييرش