تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
گفت : « بر اسبم . » گفت : « در چه آمده‌اى ؟ » گفت : « در لباسم . » گفت : « اجازه ميدهى پيش تو بيايم ؟ » گفت : « راه پشت سرت وسيع‌تر است » گفت : « بخوردنى و پوشيدنى تو چشم ندارم . » گفت : « در فكر آن مباش كه هرگز نخواهى چشيد . » گفت : « جز اين چيزى ندارى ؟ » گفت : « عصائى از چوب ارزن دارم كه بسر تو بكوبم . » گفت : « تف زمين پاى مرا سوزانيده است . » گفت : « روى آن بشاش تا خنك شود . » گفت : « اسب من چگونه است ؟ » گفت : « از اسب بدتر بهتر است و از اسب بهتر بدتر است ، » گفت : « اين را ميدانم . » گفت : « اگر ميدانستى از من نمىپرسيدى . » اعرابى او را بگذاشت و برفت . آنگاه غضبان بنزد عبد الرحمن بن اشعب رفت . عبد الرحمن به دو گفت : « اى غضبان آنجا كه آمدى چه خبر بود ؟ » گفت : « همه بدى بود . » پيش از آنكه حجاج بر تو شام كند تو بر او چاشت كن . » آنگاه بمنبر رفت و از معايب حجاج سخن گفت و از او بيزارى جست و با ابن اشعث يار شد و چيزى نگذشت كه ابن اشعث اسير شد و غضبان نيز جزو اسيران بود ، وقتى او را پيش حجاج آوردند ، گفت : « اى غضبان ديار كرمان چگونه بود ؟ » گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ديارى است كه آبش اندك و خرمايش بد و دزدش پهلوان است ، اسب آنجا ضعيف است ، اگر سپاه آنجا بسيار باشد گرسنه مانند ، و اگر كم باشد تباه شوند . » گفت : « مگر تو نبودى كه آن سخن زشت گفتى كه پيش از آنكه حجاج بر تو شام كند بر او چاشت كن ؟ » گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد اين سخن براى كسى كه به دو گفته شد سودمند نبود و براى كسى كه در بارهء او گفته شد زيانى نداشت . » گفت : « دستها و پاهايت را بخلاف يك ديگر ميبرم و ترا ميآويزم . » گفت : « امير كه خدا او را قرين صلاح بدارد چنين نخواهد كرد . » پس حجاج گفت تا او را بند نهادند و بزندان كردند و همچنان ببود تا حجاج قصر واسط را بساخت . و چون بنا بپايان رسيد در صحن آن بنشست و گفت : « اين بارگاه مرا چگونه مىبينيد ؟ » گفتند : « پيش از تو نظير آن براى هيچ مخلوقى ساخته نشده است . » گفت : مع ذلك عيبى دارد آيا كسى ميان شما هست كه مرا از آن خبر