پوست ميكنم و شما را طور ديگر ادب ميكنم اين ادب پسر سميه است كه شرطه دار عراق بود . اى غلام نامه را بخوان . » غلام بخواند و چون بسلام رسيد اهل مسجد گفتند : « سلام و رحمت و بركات خدا بر امير مؤمنان باد . » .
آنگاه فرود آمد و بگفت تا مستمرى مردم را بدادند . در آن هنگام مهلب در مهرگان قدق با ازارقهء خارجى بجنگ بود .
بروز سوم حجاج شخصا به سان ديدن مردم نشست ، عمير بن ضابى تميمى برجمى كه از بنى حداديه و از اشراف كوفه بشمار بود ، بر او گذشت . وى از جملهء كسانى بود كه ميبايست سوى مهلب رفته باشد و گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد من پيرى فرتوتم و زبون و عليلم چند فرزند دارم ، امير هر كدام را خواهد بجاى من برگزيند كه نيرومندتر است و اسب بهتر دارد و لوازم كارش كاملتر است . » حجاج گفت : « جوانى بجاى پيرى مانعى ندارد . » وقتى او برفت عتبة بن سعيد و مالك بن اسما گفتند : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ، اين را ميشناسى ؟ » گفت :
« نه . » گفتند : « ابن عمير بن ضابى تميمى است كه وقتى امير مؤمنان عثمان كشته شد ، بر پيكر او جست و يك دندهاش را بشكست . » حجاج گفت : « او را بياوريد . » او را بياوردند و گفت : « اى پير مرد توئى كه بعد از كشتن امير مؤمنان عثمان بر پيكر او جستى و يك دندهاش را بشكستى ؟ » گفت : « او پدر پير مرا كه پيرى فرتوت بود حبس كرد و رها نكرد تا در زندان او بمرد . » حجاج گفت : « تو شخصا بجنگ امير مؤمنان ميروى و براى جنگ ازارقه عوض ميفرستى ؟ مگر پدر تو همان نيست كه ميگفت : « عزم كردم ولى نكردم و نزديك بودم ايكاش زنان عثمان را بگريستن او وا داشته بودم » به خدا اى پير مرد كه كشتن تو بصلاح بصره و كوفه است » آنگاه به دو نگريستن گرفت و ريش خود را ميجويد سپس به دو گفت :
« اى عمير سخن مرا بر منبر شنيدى ؟ » گفت : « بله . » گفت : « به خدا زشت است كه كسى چون من دروغ بگويد . اى غلام برخيز و گردنش را بزن . » و غلام گردن
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 133
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٣٣