تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
عمامه برفت و تنها وارد كوفه شد و بانگ برداشت كه مردم براى نماز جماعت حاضر شوند . هر كس از كوفيان كه در گوشه‌اى از مسجد نشسته بود بيست و سى تن يا بيشتر از ياران خود را همراه داشت . حجاج با چهره‌اى پوشيده در حالى كه كمان بباز و داشت بمنبر رفت و بنشست و انگشت به دهان داشت مردم به يكديگر گفتند : « برخيزيد تا ريگ به او بزنيم . » محمد بن عمير دارمى با بستگان خود بيامد و چون حجاج را ديد كه بر منبر نشسته بسوئى نمينگرد و سخن نميكند ، گفت « خدا بنى اميه را لعنت كند كه چنين كسى را بحكومت عراق فرستاده‌اند ، وقتى چنين كسى حاكم ما باشد خدا عراق را تباه كرده است . » آنگاه دست برد كه از ريگ مسجد بر گيرد و به او بزند و گفت : « به خدا اگر بدتر از اين پيدا كرده بودند براى ما ميفرستادند . » وقتى خواست ريگ بزند يكى از خاندان او گفت : « خدايت قرين صلاح كند از اين مرد دست بدار تا بشنويم چه ميگويد . » بعضى ميگفتند : « زبانش گرفته و قدرت سخن كردن ندارد . » ديگرى ميگفت : « هالوئى است كه چيزى نميداند . » وقتى مسجد پر شد حايل از چهره برداشت و برخاست و عمامه از سر دور كرد و بدون حمد و ثناى خدا و صلوات پيمبر سخن آغاز كرد و گفت « كار من روشن است و از بالا مينگرم و چون عمامه را بردارم مرا خواهيد شناخت به خدا چشمها مىبينم كه خيره است و گردنها كه افراشته است و سرها كه رسيده و هنگام چيدن آن فرا رسيده است و اين كار من است ، گوئى مىبينم كه خونها ميان عمامه‌ها و ريشها جاريست . امير مؤمنان تيرهاى خود را بريخت و مرا از همه تلختر و تيرتر و محكمتر ديد اگر به استقامت آئيد كارتان به استقامت گرايد و اگر راهها را بر من ببنديد مرا در مقابل هر كمينگاهى مراقب خواهيد يافت به خدا از گناهتان نميگذرم و عذرتان را نمىپذيرم . اى مردم عراق اى اهل شقاق و نفاق و اخلاق بد ، به خدا شدت عمل من نه چنان است كه پنداريد كه مرا از روى دقت انتخاب كرده و از روى تجربه جسته‌اند . به خدا شما را چون چوب پوست مىكنم و چون كلوخ بهم مىكوبم و چون شتر مىزنم و