تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
چون سنگ درهم مىشكنم ، اى مردم عراق مدتها در ضلالت كوشيده‌ايد و در جهالت فرو رفته‌ايد اى بندگان عصا و فرزندان كنيز ، من حجاج بن يوسفم . به خدا وعدهء من تخلف ناپذير است از اين دسته بنديها و قال و قيل‌ها و چه بود و چه خواهد بود دست بداريد ، اى نابكاران اينها بشما چه مربوط است هر كس به كار خود بنگرد و دقت كند كه شكار من نشود ، اى مردم عراق حكايت شما چنانست كه خداى عز و جل فرمود : « مانند دهكده‌اى كه ايمن و مطمئن بود و روز پيش بفراوانى از هر سو ميرسيد و نعمت خدا را كفران كرد و خدا گرسنگى و ترس را بدان بچشانيد . » پس به استقامت بكوشيد و به استقامت آئيد ، معتدل باشيد و منحرف نشويد ، همدلى كنيد و مطيع شويد و بدانيد كه پرگوئى شأن من نيست و فرار شايستهء شما نيست . بشمشيرى مىكشم و در زمستان و تابستان در غلاف نميكنم ، خدا كجى شما را به استقامت آرد و سخت‌سرىهاى شما را نرمش دهد . من نگريسته‌ام و ديده‌ام كه راستى قرين نيكى است و نيكى در بهشت است . و ديده‌ام كه دروغ قرين بدكاريست و بدكارى در آتش است . بدانيد كه امير مؤمنان به من دستور داده كه مستمريهاى شما را بدهم و شما را روانه كنم . كه همراه مهلب با دشمنان خود بجنگيد . بشما فرمان مىدهم و سه روز مهلت مىنهم و با خدا عهد مىكنم كه پس از آن هر كس از آنها را كه مأمور شده‌اند پيش مهلب بروند اينجا بيابم گردنش را ميزنم و مالش را غارت مىكنم . اى غلام نامهء امير مؤمنان را براى آنها بخوان . » . آنگاه دبير گفت : « بسم الله الرحمن الرحيم از بندهء خدا عبد الملك بن مروان امير مؤمنان بسوى مسلمانان و مؤمنان عراق . سلام بر شما كه من با شما حمد خدا ميكنم . » . حجاج گفت : « اى غلام خاموش باش . » آنگاه از سر خشم گفت : « اى مردم عراق اى اهل نفاق و شقاق و اخلاق بد ، اى اهل تفرقه و ضلال ، امير مؤمنان بشما سلام مىكند و سلام او را جواب نميدهيد ؟ به خدا اگر اينجا بمانم شما را چون چوب